دكتر محمدابراهيم باستاني پاريزي از مهمانان برجسته همایش بین المللی زبانشناسی و مردم شناسی لارستان بودند. ایشان خاطرات سفر خود به لار همراه با گفتاری درباره لارستان را در سه قسمت به روزنامه اطلاعات سپرده اند که در روزهای 23، 24 و 25 فروردین ماه منتشر شده است. متن کامل این گفتار را با عنوان "شما براي بخشايش ما دعا كنيد" می توانید در زیر بخوانید.
هفته آخر سال را مهمان لار بوديم. مردم لارستان و كارگزاران آن ولايت همت كرده بودند و گروهي كثير را از اهل تحقيق دعوت كرده بودند كه در <همايش ...

شما براي بخشايش ما دعا كنيد
دكتر محمدابراهيم باستاني پاريزي

هفته آخر سال را مهمان لار بوديم. مردم لارستان و كارگزاران آن ولايت همت كرده بودند و گروهي كثير را از اهل تحقيق دعوت كرده بودند كه در <همايش زبان‌شناسي و مردم‌شناسي لارستان> شركت كنند و با اينكه هفته آخر سال بود و كل مردم ايران گرفتار تهيه و تدارك مقدمات برگزاري عيد نوروز بودند، معذلك، جمع كثيري از محققان و استادان خود را به اين همايش رسانده بودند. شوراي اسلامي، شهردار و شهرداري و سازمان گردشگري و چند سازمان ديگر، و بالاتر از همه خود مردم لار ميزبان بي‌مزد و منت اين مهمانان پرتوقع كم‌كار بودند.‌

این گفتار در روزنامه اطلاعات, قسمت اول
صبح جمعه، 23 اسفند، مراسم رسمي بود و پيامها و نطق‌هاي تشريفاتي. بعداز ظهر سخنرانيها شروع شد و آن نيز چهار پنج ساعت ادامه داشت و در سه چهار مجلس جداگانه كه اتفاقاً سالنهاي هر كدام نيز با يكديگر فاصله زياد داشتند و نتيجتاً بسياري از شنيدن گفتارهاي مورد علاقه خود محروم ماندند؛ چنان كه في المثل مخلص پاريزي دلم مي‌خواست سخنراني دكتر النا مالچوا، خانم محققه محجبه روسي، را تحت عنوان <واژگان گويش لاري گواه و گوياي طبيعت و تاريخ و آيينهاي مردم لارستان> بشنوم و نشنيدم؛ به دليل آنكه همان ساعت در سالن مجلل فرمانداري، كه گويي از روي مدل پارلمان انگلستان و در زمان استانداري انصاري‌لاري بر فارس ساخته شده، سخنراني داشتم و از قديم مي‌گفتند كه مصيبت آخوند آن وقت است كه در يك شب، دو جا مهمان باشد و پدرم مرحوم حاج آخوند پاريزي مي‌گفت:< بدتر از آن اينكه دو جا دعوت باشد و خودش هم مهمان داشته باشد!>

مطمئنم كه سخنران اول جلسه، استاد دكتر منوچهر ستوده، نيز كه درباره <شيوه گردآوري فرهنگهاي قومي ايران> سخن مي‌گفت، قطعاً دلش مي‌خواست سخنراني دكتر علي‌ اشرف‌صادقي را تحت عنوان <بعضي ويژگي‌هاي زباني گويش‌هاي لاري> بشنود و نشنيد؛ به دليل آنكه در همان ساعت خود او در سالن ديگري سخنراني داشت.‌

دكتر ستوده يكي از پيشقدمان لهجه‌شناسي و گردآوري لهجه‌هاي اقوام ايراني است و او فرهنگ گويش مازندران و گيلان و همچنين گويش سمنان و سرخه‌اي، و گويش لاري و چند گويش ديگر را فراهم كرده و از محققاني است كه مرحوم پورداوود بر كتاب او مقدمه نوشته است و گويش كرماني او با يادداشت مرحوم شاه جمشيد سروشيان زرتشتي همراه است.‌

به هر حال اين از معايب كنگره‌هايي است كه مدعو بسيار و بخشهاي (سكسيون) گوناگون دارند. راه چاره اين است كه يا آدم از بعض جلسات چشم بپوشد يا دو شقه شود و مصداق شعر سعدي، نصف بدنش يك جا باشد و نصف ديگرش جاي ديگر:‌

هرگز وجود حاضر غايب شنيده‌اي؟

من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است‌

البته يك راه سوم هم وجود دارد و آن اينكه آدم در هيچ يك از اين جلسات شركت نكند و بفهمي نفهمي، خود را به بازار و چهارسوق بي‌نظير لار برساند؛ چارسوقي كه توسط امامقلي خان، فرزند اللهوردي خان فاتح هرمز، در زمان شاه عباس ساخته شده و در دنيا كم‌نظير است. آري، سري به آنجا بزند و با صنار سه‌شاهي كه همراه دارد، مسقطي بخرد و در شب عيد نوروز، همراه آورد هديه اصحاب را. و هركس پرسيد:<فلان سخنراني را شنيدي؟> بگويد: آري، بوي گلم چنان مست كرد كه دامنم از دست برفت!‌

البته مستمعين ساير جلسات هم ميل داشتند سخنان دكتر احمد اقتداري را تحت عنوان <ريشه‌هاي لغوي اعلام جغرافيايي سواحل و جزاير خليج فارس و درياي عمان> بشنوند؛ مثل دكتر جلال‌الدين رفيع‌فر كه درست در همان ساعات خودش مي‌بايست در باب <مردم‌شناسي، انسان‌شناسي، چالشها و كاربردهاي اين دو> صحبت كند.‌

این گفتار در روزنامه اطلاعات, قسمت دوم

بدتر از آن <كارگاه شعر> كنگره بود كه ساعت 10شب، تحت عنوان شعر در آئينه جنوب، تشكيل شد و مخلص پاريزي يكي از كساني بود كه دلش مي‌خواست شعرهاي محمدعلي بهمني را كه البته در خيلي از جرائد خوانده بود، از زبان خود شاعر هم بشنود؛ مثل شعر محمدجعفر روئينا و سيلوانا سلمان‌پور، محمدطاهر طاهري و مفتوحي و نوروزي و دهها تن ديگركه البته اين براي پيرمردهاي 84 ساله‌اي مثل من كه ساعت ده شب ديگر دارد فيلش خواب هفت هندوستان را مي‌بيند، ممكن نيست.

اضافه بر اين غرفه‌هاي كاردستي و صنايع و نمايشگاه عكس و پوستر و دهها مورد ديگر نيز در سالنهايي كه باهم يك كيلومتر و بيشتر فاصله دارند، وجود داشت و موسيقي فولكلوريك هم بود كه راهي براي ديدن آنها نبود، البته يك راه بود و آن اينكه روزهاي كنگره، مثل روز عاشورا، به قول ملاآقاي دربندي هفتاد و دو ساعت باشد!گفت:

عيب مي جمله بگفتي، هنرش نيز بگوي‌

نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند

اين تقسيم‌بندي و سكسيون‌سازي كنگره‌ها يك فايده هم دارد و آن اينكه آنهايي كه به يك مورد خاص علاقه دارند، به همان جايي مي‌روند كه مورد علاقه آنهاست و از جاهاي ديگر چشم مي‌پوشند؛ خصوصاً اگر همه بخواهند و بتوانند به فرض محال، در همه مجالس شركت كنند و مجبور باشند همه حرفها را گوش كنند، گاهي اوقات صداي خُرخُر هم از گوشه كنار سالن بلند خواهد شد.‌

نكته مهم اين است كه لار با وجود اينكه سرزمين معتبر پارس است، اسمش در شاهنامه نيامده؛ در حالي كه گرگين ميلاد، كل افسانه و اسطوره‌اش به لار مربوط مي‌شود. دكتر خطيبي، اهل قشم، يك بيت در شاهنامه يافته؛ آنجا كه تقسيم سرزمينها مطرح است و فردوسي بيتي دارد كه مصراع دوم آن اين است: به گرگين ميلاد هم لاد داد...؛ يعني به جاي لار قافيه طوري بود كه مي‌بايست لاد خوانده شود. مقاله دكتر خطيبي با صدر و ذيل محققانه‌اي كه برايش چيده شده بود، بخواهي نخواهي، به ما مي‌گفت كه اين لاد همان لار است و <راي> آن تبديل به <دال> شده؛ هرچند كه تبديل <را> به <دال> در لهجه‌هاي ايراني از موارد شاذ در زبان‌شناسي قديم است.‌

دكتر جلال‌الدين كزازي با آن عبارات پارسي مطنطن خود، كه طرفداران زيادي هم دارد و شاهنامه را هم به همين لحن تفسير مي‌كند، گفت: <زبان‌شناسان نامي از تبديل را به دال تنها پنج مورد آورده‌اند.> سپس گفت: <اين مورد اگر درست باشد، مورد ششم است.>

مهم اين است كه سخنران ما كه گويا اصلا‌ هم اهل قشم است، اصرار داشت كه به هر حال اسم لار در شاهنامه باشد؛ ولو آنكه به صورت لاد باشد و اتفاقاً از صغري و كبراهايي كه چيد، تا حد زيادي در بيان مقصود موفق شد.

به خاطر دارم كه سالها پيش از انقلاب، در كنگره‌اي كه در مشهد براي فردوسي و شاهنامه تشكيل شده بود، مرحوم دكتر صادق‌كيا كه خود از استادان برجسته بود، مي‌خواست ثابت كند اين مازندران كه در شاهنامه آمده است، آن مازندراني نيست كه ما مي‌شناسيم و درست هم مي‌گفت و من در همان روزها در جايي نوشتم كه اين <كياي فراخ شلوار> به تعبير بيهقي تنها مازندراني است كه مي‌گويد مازندران در شاهنامه نيست، و حال آنكه ديگران، از جمله همين لاري‌ها، مي‌خواهند يك جوري نام ولايت خودشان را در شاهنامه به تقريبي بگنجانند يا پيدا كنند.


دكتر كيا درست مي‌گفت؛ زيرا سرزميني كه كيكاوس در آن سرگردان شد، مازندران نبود، بلكه هاماوران بود. همه در باب اين روايت فردوسي حرف فراوان زده‌اند؛ ولي يك نفر جرات نكرد بگويد كه:بابا، فردوسي هم ممكن است، زبانم لال زبانم لال، اشتباه كند! او هم مي‌تواند هاماوران را كه كلمه‌اي نامتناجس بوده، در متن قديمي و كهنه و پوسيده خود، مازندران خوانده باشد و آن وقت وصفي از اين سرزمين بكند؛ چون خودش مازندران را مي‌شناخته كه با مازندران امروزي ما مطابقت دارد:

كه مازندران شاه را ياد باد

هميشه بر و بومش آباد باد

كه در بوستانش هميشه گل است

زمينش پر از لاله و سنبل است

هوا خوش گوار و زمين پرنگار

نه گرم و نه سرد و هميشه بهار

ولي هاماوران كه در سرزمين يمن و عربستان است، چنين خصوصياتي ندارد. حالا آيا ممكن نيست فردوسي كلمه‌اي را كه فقط يك بار در شاهنامه آمده و تا طوس پانصد فرسنگ فاصله دارد، به جاي لار، لاد خوانده باشد؟

دكتر محمد دبيرمقدم تحت عنوان <چرا زبان لارستاني ويژه است ؟> و خانم سارا مادشاهيان ذيل <نگاهي به نمود فعلي در گويش لاري> سخن گفتند و دكتر محرم رضايتي مقايسه‌اي داشت در چند نكته دستوري در گويش لاري و تالشي. همچنين دكتر وارطان وسكائيان از دانشگاه ارمني ايروان به همراه دكتر محمود جنيدي جعفري ملاحظاتي داشتند در باب <جايگاه گروه گويش لاري در زبانهاي ايراني>. به شوخي، به دكتر وارطان گفتم: ما كرماني‌ها زبان شما ارمني‌ها را از زبان لاري‌ها زودتر و بهتر مي‌فهميم! دلم مي‌خواست در بخش مردم‌شناسي، سخنان دكتر علي بلوكباشي را در باب <شرحي بر تاريخ دلگشاي اوز> بشنوم؛ به دليل اينكه خودم بر چاپ جديد اين كتاب مقدمه نوشته‌ام. اما بخش مردم‌شناسي در سالن دانشكده پرستاري لار تشكيل مي‌شد و ترسم از اين بود كه بعد از پيمودن فاصله سالن ما و سالن آنها كه بيش از توان ما براي در نورديدن راه طولاني بود، پرستارها ما را يكسر ببرند روي تخت بيماران بخوابانند! نمي‌دانم ساير سخنرانان نيز كه قرار بود در باب اوز صحبت كنند، مثل بهمن رحيمي و حيدر قادري كه در باب زلزله 1339 ش/1960 م. لار مقاله داشتند، آيا فرصت يافتند حرف خود را بزنند يا خير. شايد بعضي‌ها هم سخن خود را گفته‌اند و من فراموش كرده‌ام كه در اين يادداشت اسم ببرم.‌

در حوزه جامعه‌شناسي و انسان‌شناسي دكتر ناصر فكوهي، محقق صاحب‌نظر، در باب <ايران‌شناسي از منظر علوم اجتماعي> سخن گفت و دكتر ابراهيم فيوضات كه اصلا كازروني است، سخن از <صنعت جنوب و تاثير آن بر فرهنگ منطقه> به ميان آورد. دكتر مرتضي كتبي، از استادان قديم دانشكده ادبيات و مقيم فرانسه، در مفاهيم متضاد <شرق‌شناسي و غرب‌شناسي در ايران> سخن گفت. همسر دكتر كتبي كه يك بانوي فرانسوي صاحب كمال و بسيار ايران‌دوست است، نيز همراه شوهر خود، هميشه در تحقيقات تطبيقي همكاري دارد.

دو نويسنده استاد شيرازي، صادق همايوني و ابوالقاسم فقيري، درباره ترانه‌هاي با قراي لارستاني و جايگاه لارستان در ترانه‌هاي محلي مقاله داشتند و بايد منتظر باشيم كه در جايي چاپ شود. سهم شيرازي‌ها و كازروني‌ها در كنگره‌ لار كم نبود: دكتر جمشيد صداقت كيش، محقق مبتكر سختكوش دانشگاه شيراز، از بابت <سياحان و لارستان> سخنان نغز به ميان آورد. بايد عرض كنم كه يك فصل مهم از تاريخ لارستان دكتر وثوقي لاري نيز مربوط به سفرنامه‌هاست. از جهت اينكه لار، خصوصاً در زمان صفويه، يكي از مراكز مهم تجارتي ايران بود، بسياري از سياحان خارجي كه تجار زمان خود هم بوده‌اند، در باب لار سخن بسيار دارند. متاسفانه در اين مجلس دكتر محمدباقر وثوقي حضور نداشت، به دليل اينكه اين همكار خوب لاري ما در گروه تاريخ دانشگاه تهران، عضو هياًت مميزه هم هست و دانشگاه در همين روزها جلسه خود را در جزيره كيش - كه شعبه‌اي هم در آن جزيره دارد - تشكيل داده بود و وثوقي حضور خود را تبديل به احسن كرد و نشستن در سايه انجير معبد كيش را بر بيتوته در حاشيه خشك رود شهر خويش ترجيح داد.

این گفتار در روزنامه اطلاعات, قسمت سوم

حالا كه اسم كيش و صداقت كيش به ميان آمد، بايد عرض كنم كه كيش يكي از مراكز مهم تجارت خليج‌فارس در روزگار قديم بود و در واقع پيش بندرلنگه و بستك است و تا لار بيش از يك جيغ راه فاصله ندارد و من مطمئنم سعدي از همين طريق لار خود را به كيش رسانده و از اين جزيره بازديدي كرده و مهمان يكي از ثروتمندان <راه فلفل> كه متن سخنراني من است، شده بود و در اين مورد گويد:< ... بازرگاني را شنيدم كه صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتكار. شبي در جزيره كيش، مرا به حجره خويش در آورد...> قبل از بيان بقيه سخن، اين را هم عرض كنم كه سعدي اندكي نمك ناشناس و پرتوقع هم بوده و در خانه اين ميزبان خود نان شكسته و نمكدان هم شكسته است، آن طور كه ادامه مي‌دهد:< همه شب (آن بازرگان) نيارميد از سخنهاي پريشان گفتن كه: فلان انبارم به تركستان است و فلان بضاعتم به هندوستان؛ و اين قباله فلان زمين است و فلان چيز را فلان، ضمين. گاه گفتي خاطر اسكندريه دارم كه هوايي خوش است، باز گفتي: نه، كه درياي مغرب مشوش است. ‌

سعديا! سفري ديگرم در پيش است، اگر آن كرده شود، بقيت عمر خويش به گوشه‌اي بنشينم. گفتم: آن كدام سفر است؟ گفت: گوگرد پارسي خواهم بردن به چين كه شنيدم قيمتي عظيم دارد [حرف بازرگان درست است، چيني‌ها گوگرد را براي ساختن باروت و آتش‌بازي مي‌بردند و از قديم آن را مي‌شناختند و به كسي بروز نمي‌دادند] و از آنجا كاسه چيني به روم آرم، و ديباي روسي به هند، و فولاد هندي به حلب، و آبگينه حلبي به يمن، و بُرد يماني به پارس. و زان پس ترك تجارت كنم و به دكاني بنشينم. انصاف از اين ماخوليا چندان فرو گفت كه بيشتر طاقت گفتنش نماند.

[حالا مي‌خواهيد بدانيد كه چرا گفتم سعدي نمك ناشناسي كرده در جزيره كيش؟ دنباله مطلب را بشنويد] گفت: اي سعدي، توهم سخني بگوي از آنچه ديده و شنيده‌اي. گفتم:

آن شنيدستي كه در اقصاي غور

بارسالاري بيفتاد از ستور

گفت: چشم تنگ دنيا دوست را

يا قناعت پركند يا خاك گور1‌

تا حرف كيش سعدي در ميان است، چند كلمه ديگر هم بگويم. توضيح آنكه دو سه روز بچه‌ها مرا به ديدن جزيره كيش بردند. اول كاري كه كردم، خواستم ببينم مردم كيش درباب اين سفر سعدي چه مي‌گويند؟ امروزي‌هاي كيش كه اغلب جوانان هتلدار هستند؛ مثل دختر خانمي كه از احفاد ميرزا شفيع صدراعظم فتحعليشاه بود و كارش از مازندران به مهمان‌پذيري هتل كيش افتاده بود، يا جواني از عنبرآباد جيرفت كه راننده تاكسي آن جزيره بود و به ما گفت كه دوره خاكي اين جزيره حدود 90 كيلومتر است و تنها شهر عمده‌اش <حريره> نام دارد. اين جوانها كه چيزي نمي‌دانستند. پيرمرد تاجري به من گفت: <آقا، اجداد ما مي‌گفتند سعدي چند روزي را در كيش گذرانده و بيشتر زير همين درخت انجير كه در محوطه معروف به <درخت سبز> است، مي‌نشسته و شعر مي‌گفته.>

اين خاطره راست يا دروغ، به هواي اينكه خود سعدي گفته است:

غريبي گرت ماست پيش آورد

دو پيمانه آب است و يك چمچه دوغ

اگر راست مي‌خواهي، از من شنوجهانديده بسيار گويد دروغ!

(و من ندانستم اين تعبير براي خود سعدي تعريف است يا تنقيد؛ زيرا سعدي يكي از جهانديده‌ترين توريست‌هاي عالم است.) من يكراست رفتم و آن درخت را ديدم. درختي است با شاخ و برگ بسيار، به اندازه يك عمارت سه چهارطبقه كه صدها متر از وسعت خاك را گرفته و معلوم است كه درختي هزار ساله است. اين را هم عرض كنم كه انجير معبد درختي است كه رشد سريع دارد و شاخه‌هاي بلند آن آويزان مي‌شود و هر شاخه كه به زمين مي‌رسد، در همان خاك ريشه مي‌زند و خودش مي‌شود ريشه درختي تازه، و به اصطلاح قديمي‌ها هر درخت ممكن است صدريشه داشته باشد. انجير معبد هم براي آن مي‌گويندكه معمولا هنديها كنار معبدها مي‌كارند و همان يك درخت روزي تمام معبد را مي‌بلعد؛ يعني شاخ و برگش ، تمام آن را مي‌پوشاند. در بلوچستان اين درخت را (آهسته بگويم كه خانم هما زنجاني نشنود) - نمي‌دانم به چه دليل - <درخت مكر زن!> مي‌گويند و اين شعر عاميانه را هم در حق آن مي‌خوانند:

فلك، از مكر زن انديشه دارد2‌

درخت مكر زن، صد ريشه دارد...

اول آنكه اگر آدم بخواهد صد تا دليل براي فارس بودن خليج فارس بياورد، يكي از آنها همين حكايت سعدي در جزيره كيش است. ثانياً وقتي مردم مي‌گويند سعدي زير اين درخت نشسته، اين حرف مردم سند است و اين درخت از جنبه تاريخي و فرهنگي براي ما حكم جواهر دارد. اتفاقاً خانم دكتر هما زنجاني‌زاده در باب <بناهاي تاريخي و بازسازي خاطره جمعي> صحبت كرده و از همين دو مورد الان مطلبي به خاطرم رسيد؛ خصوصاً از نطق آقاي صداقت كيش كه نام او مرا به ياد اين ضرب‌المثل انداخت كه بعضي‌ها از <شيرحوض> به روضه شير فضه گريز مي‌زنند.

گفتم مقاله‌ام عنوانش <ثروتمندان راه فلفل> بود. مقصود از راه فلفل، راههايي است كه كالاي هندوستان را به مديترانه مي‌رساندند و اين اصطلاح را اروپاييها آورده‌اند: La Route de poivre و بعضي هم راه ادويه(‌‌(Les Epices گفته‌اند؛ كالاهايي گران قيمت كه در بارخانه ارزان است و در بازار دور دست گران و در نتيجه تجار آن ثروتمند مي‌شوند؛ مثل ثروتمندان راه ابريشم، ثروتمندان راه عاج و حتي ثروتمندان راه نمك. در اين مورد بحث بيشتري نمي‌كنم؛ زيرا در كتاب <اژدهاي هفت سر> به همه اين راهها به تفصيل پرداخته‌ام. بهترين شاهد من براي اثبات آن مقاله همين بازرگان جزيره كيش بود كه سعدي را مهماني كرده و همه حرفهايي كه زده، دليل براطلاع كامل او از امر بازرگاني و تجارت شرق و غرب و كالاهاي ممالك آن روز است؛ از اسكندريه و روم تا ديوار چين و هند و حلب كه تنها نقاط عمده تجارت آن روزگار بوده‌اند. همين چند جمله، كلام سعدي را كاملا مستند و متكي به اسناد طبقه‌بندي شده مي‌كند و بازرگان او هم يك پيله‌ور ساده نيست، يك اوناسيس قرن هفتم هجري (13 ميلادي) است.

اينكه اولا‌ً،و ثانياً آنكه <بازسازي خاطره جمعي بناهاي تاريخي> خانم زنجاني درست مصداقش را من در همين جزيره كيش يافته‌ام. ظاهراً مقصود مقاله خانم زنجاني آن است كه بايد هر اثر تاريخي را آن طور كه هست و تا ممكن است، نگاهداري كرد. اگر اين درخت سايه بر سر سعدي انداخته باشد، به چه مجوزي شاخه‌هاي اضافي آن را قطع كرده‌اند؟ اين را بگويم كه ما شنيديم اگر شاخه‌هاي درخت انجير معبد را قطع كنند، ديگر آن درخت قهر مي‌كند و شاخه جديد نمي‌زند و اين قهر كردن را درحق خرماي گرمسيري‌ها و درخت گردوي سردسيري‌ها هم به زبان مي‌آورند كه اگر بچه‌ها به آنها سنگ‌اندازي كنند، سال ديگر بر نمي‌دهند يا كم بر مي‌دهند. درخت معبد هم اگر شاخه جديد نزند، مي‌ميرد و اصلا اين طور شاخه زدن و آن شاخه ريشه دواندن به اين درخت عمر جاودانه بخشيده است.‌

شنيدم چون مردم بر شاخه‌هاي آن دخيل مي‌بستند، براي جلوگيري از اوهام پرستي آنان، شاخه‌هاي تازه را بريده‌اند؛ در حالي كه بايد شاخه درخت اوهام را در مدرسه و از سينه بچه‌ها برديد و ديده باطن آنها را با حقايق روشن كرد و اگر بيماري با بستن دخيل از درختي شفا مي‌خواهد، اين بيمارستان است كه بايد او را اميدوار كند، و اگر دختر و پسري به اميد ازدواج و به خانه بخت رسيدن دخيل مي‌بندند، اين محيط و اجتماع و مادر و پدر و اداره كاريابي است كه بايد گره از مشكل آنها بگشايد. گياه و درخت انجير معبد چه گناهي دارد كه در گرم‌ترين نقاط عالم، بايد شاخه سايه افكن آن را قطع كرد؟ و تازه اين دخيل بستن به چه كسي ضرر مي‌رساند؟ در كوهستان‌هاي ما، درختان بنه چهارصد ساله بود كه مردم بدان دخيل مي بستند. نتيجه آنكه اگر از مشكل آنان گرهي گشوده نمي‌شد، يك درخت چهارصد ساله از رفتن زير كماجدان آش يا تبديل شدن به حبه زغال وافور بر كنار مي‌ماند!

من ميدان حافظ و مجموعه المپيك ورزشي را در كيش ديدم، از ميدان هنگام هم ناهنگام گذر كردم و آب پارك دلفين‌ها هم به لباسم پاشيده شد؛ اما ميداني به اسم سعدي نديدم و اگر هم باشد، حق اين است كه همين محوطه درخت سبز كه روزي سايه بر سر سعدي افكنده است، به عنوان ميدان سعدي خوانده شود.

سخنان من درباره ثروتمندان راه فلفل بودكه از قديمي‌ترين آنها شروع مي‌شد؛ مثل پي‌ثيوس كه درخت تاكي از طلا تقديم خشايارشا كرد تا فرزندش از سربازي معاف شود و نشد و به هفتواد اشكاني مي‌رسيد كه گويي به رمز و راز كرم ابريشم و بافندگي ابريشمين او و دخترانش دست يافته بودند و ميان ما و لاريها، خصوصاً دكتر اقتداري و دكتر وثوقي، بر سر تصاحب هفتواد اختلاف است كه آنها او را مقيم قلعه اژدها پيكر لار مي‌دانند و ما دهنه دار بلوچستان و ميناب و قلعه‌بان ارگ بم مي‌دانيم. تاريخ‌ها هم اغلب چنين مي‌شناسند، مگر فردوسي نامدار برهان قاطع را به زمين بزند، آنجا كه درباره هفتواد مي‌گويد:‌

چو يك چند بگذشت بر هفت واد

مر آن حصن را، نام كرمان نهاد

در آن صورت من در برابر مدعيان لاري خواهم گفت كه: بابا ، اجتهاد در مقابل نص مكنيد!

ثروتمند ديگري مثل آذرماهان كه به انوشيروان قرض مي‌داد تا سد الان را بسازد و از مازاد پولهاي برگشتي آبادي ماهان را در كرمان ساخت، تا ثروتمندان صدر اسلام راه فلفل كه اغلب صاحبان كاروان‌هاي بزرگ شتر بودند؛ از جمله عبدالمطلب، عم پيامبر(ص) كه ابرهه قافله‌هاي بسياري از شتران او را ضبط كرده بود. در همين سرزمين فارس، ما شمس‌الدين تازيكو را داريم كه ايرج افشار ضبط شمس‌الدين نازكوي آن را هم ديده است؛ ثروتمندي كه به روايتي صد و بيست هزار شتر او را راهزنان نكودري زدند و به سيستان بردند. او همزمان با سعدي بود و با سعدي مكاتبه داشت. كار شمس‌الدين به آنجا رسيد كه با يكي از زيباترين دختران پادشاهان قراختائي كرمان ازدواج كرد.‌

من درباره عصر صفوي و روزگار كيابيايي هلنديان كمتر خواهم گفت؛ زيرا پروفسور رالف كاز(‌z(Ralph kau از كشور اتريش، تحت عنوان <لار به عنوان مركز تجاري در قرن 15 ميلادي>، يعني عصر تيموري و اوايل صفوي مقاله خواهد داشت. البته بيست دقيقه صحبت معمولا براي بيان مقصود كافي نيست؛ ولي هنر مي‌خواهد كه آدم بتواند لبّ مطلب را در بيست دقيقه طوري بيان كند كه مفهومي از آن در ذهن شنونده باقي بماند، و ما سخنرانان ايراني معمولا در تنظيم وقت و رعايت جوانب خلاصه كردن موضوعها گاهي درمي‌مانيم.‌

در باب ثروتمندان راه فلفل، من در كتاب< اژدهاي هفت سر> بحث مفصلي دارم و اينجا تنها به دو مورد عصر صفوي اشاره مي‌كنم: يكي محمدامين مشهدي است كه يك بار يك كاروان او كه ده هزار شتر داشت، يك ماه يك ماه، مهمان ملك‌الملوك (=شاهنشاه) حاكم سيستان شد. تصور كنيد كه اگر هر شتر سه يا چهار متر راه را بگيرد، اگر اول اين كاروان تهران باشد، شتر آخر آن در كرج دهن مي‌جنباند و اين ده هزار شتر كه به طوس مي‌رفته‌اند، در اوايل سلطنت شاه‌عباس، چغندر و نمك بار نداشته‌اند، بلكه بار آنها در مرحله اول فلفل است و بعد دارچين و زنجبيل و هل و قهوه و صدجور كالاي ديگر هندي، و همه اين بارها منزل به منزل مي‌رفت تا به راه ابريشم متصل مي‌شد و به حلب و اسكندرون طرابوزان يا قسطنطنيه مي‌رسيد تا مثقال مثقال آن در حرمسراي نرون -- امپراتور روم -- وقتي ران گرازي را كباب ديگ مي‌كردند، چاشني و مزه آن غذا باشد.‌

در همين عصر صفويه، خواجه كريم‌الدين پاريزي را داشته‌ايم كه با شاه عباس هم ملاقات كرده و شرح‌حال او در جامع مفيدي، چاپ ايرج افشار هست و در تذكره صفويه كرمان، يك‌جا صحبت از اين است كه كاروان كرماني‌ها را يك بار در راه خراسان زدند و تنها هزار تومان قهوه بردند غير از ساير چيزها.‌

ما حاجي‌آقا علي رفسنجاني را در عصر قاجار داشتيم، روزي كه مرد، در تمام كاروانسراهاي بين راه بندرعباس و يزد، يك قطار از شتران او زانو زده بودند. وقتي عروس لطفعلي‌خان زرندي، پسر شاهرخ‌خان، در كرمان صورت گرفت، به قول وزيري: <دو ماه در شهر، طوي (جشن) بزرگ و عروسي عظيم داشتند. گويند در زمان عروسي سه خروار ادويه مصرف شد، ساير مأكولات و تنقلات را بر اين قياس بايد كرد.>‌

حتي در عصر ماشين، دكتر غني در خاطرات خود مي‌نويسد كه حاج مرادعلي دولت‌آبادي كه دهي است در هشت كيلومتري جنوب سبزوار [و اين ده مسقط الراس نويسنده بزرگ معاصر محمود دولت‌آبادي، رمان‌نويس نامدار است] آري به قول دكتر غني، اين حاج‌مرادعلي چند هزار [به روايتي چهار هزار] شتر داشت كه در آن وقت به تجارت بين ايران و روسيه كار مي‌كردند، كالا از كرمان و سيستان مي‌آوردند و به بندر <جز> مي‌رساندند و هر شتر گاهي تا صدمن (= سيصد كيلو) بار برمي‌دارد، خار مي‌خورد و راه مي‌رود.‌

در همين لار، اين چهار بازار سنگي امام قلي‌خان براي فروش چهارمن خرما بيزو ساخته نشده. لاز پسابندر بستك و عباسي و سيراف است كه بارانداز كشتي‌هاي حامل كالاي هند بود و كيش پيش بندر آن است.‌

برگرديم به دنباله جريان سمينار كه صحبت از كارگاه شعر كردم.مهمتر از آن عنوان جلسه ادبي است كه به صورت <كارگاه شعر مدرن> نام‌گذاري شده بود. واقعيت آن است كه من هم يك روزي چيزهايي به اسم شعر مي‌گفتم و دو سه بار هم كتاب شعرم به نامهاي <يادبود من> و <ياد و يادبود>چاپ شده است؛ اما هرگز فكر نمي‌كردم كه شعر گفتن براي خودش كار به حساب آيد!‌

براي اولين بار كه متوجه شدم علوم انساني خودش يك كار حساب مي‌شود، چهل سال پيش و در زماني بود كه در يك سمينار باستان‌شناسي در كنستانتزا شركت كرده بودم. در آنجا متوجه شدم كه پايان هر جلسه به گفتگوي <كار> منتهي مي‌شود. منتهي چون آن روزها دوران چائوشسكو بود و فضيلت كار و كارگري، فكر كردم براي اينكه فوق‌العاده جلسات در جايي ثبت شود، عنوان كار به حرفهاي مفت ما داده‌اند؛اما سالها بعد متوجه شدم كه نه، اين ابتكار مال سالها پيش از تولد من و چائوشسكو و طرفداران اصالت كار است و تعلق دارد به مرحوم مخبرالسلطنه هدايت كه نخست‌وزيري چهار پنج پادشاه را كرده بود، و او هم شعر مي‌گفت و ما بعضي شعرهاي او را در كتابهاي ابتدايي خودمان خوانده بوديم. مخبرالسلطنه يك مجموعه از شعرهاي خود را هم چاپ كرده بود، منتهي مي‌دانيد اسم آن مجموعه شعر چه بود؟ تعجب خواهيد كرد اگر بگويم اسم كتابش بود<كار بيكاري>! آري، او احتمالا زودتر از همه ما، از جمله سمينار لاريها، متوجه شده بود كه شعر چيزي نيست جز <كار بيكاري>! حالا مي‌خواهد شعر مدرن و نو باشد و مي‌خواهد شعر كهنه. حقيقت اين است كه بعض شعرها از كار قالي هم كار بيشتر مي‌برند.در حالي كه شنوندگان فكر مي‌كنند لا‌طائل گويي است!‌

دكتر كارينا جهاني، زن فرنگي كه از ما فارسي زبانها بهتر فارسي حرف مي‌زند، در باب زبانها و گويشهاي جنوب‌شرقي ايران، آنقدر لطيف صحبت كرد كه هر شنونده‌اي را به شوق آورد.‌

تا يادم نرفته يك پيشنهاد به استاد حبيبي، قافله‌دار ايران‌شناسي بكنم، و آن اين است كه از ايران‌شناسان غرب و شرق غافل نباشيد و آنها را تشويق كنيد كه اغلب بي‌مزد و منت، و روي ميل باطني به تحقيقات ايراني پرداخته‌اند. به خاطر دارم سال پيش در تورنتو، به همت آقايان بنكداريان و توكلي‌طرقي و چند تن ديگر از دانشگاه تورنتو، سمينار ايران‌شناسي برگزار شد. در آن سمينار مرشد ترابي آمده بود تا شاهنامه‌خواني كند. بيژن رنجبر ايراني آهنگي ساخته بود در باب سيمرغ و پرورش زال و زادن رستم، اين آهنگ و دكلامه تلفيقي دو ساعت، با وسايل موسيقي كهنه و مدرن و با حضور هشتاد تن نوازنده اجرا شد و بيش از شش هزار تن آن را تماشا كردند. وقتي پرواز سيمرغ را با آهنگ موسيقي اجرا مي‌كردند، گويي صداي بالهاي سيمرغ را مي‌شنيدم كه سالن را به لرزه آورده بود.‌به گمان من، فعلا هيچ بنيادي غير از بنياد ايران‌شناسي نيست كه حالي از آن همه موسيقيدان بپرسد و دست مريزادي از ايران به آن جمع بگويد. پيشنهادي هم به دانشگاه دادم. دانشگاه تورنتو يك هتل هايت در محوطه دانشگاه دارد كه مخصوص مدعوين دانشگاهي در سمينارهاست. در طرح توسعه دانشگاه تهران، دو هتل هم هست كه مي‌توان به همين منظور از آنها استفاده كرد و خارجياني كه در اين سمينارها شركت مي‌كنند، مي‌توانند با امكانات بهتري روبرو شوند.‌

خانم دكتر ايران كلباسي در باب <ويژگي شاخص گويشهاي منطقه لارستان> صحبت كرد. زني فاضله متفضله از خاندان كلباسي اصفهان كه دورزده و دري به تخته خورده و نصيب يك كرماني شده است. او همسر آقاي دكتر يدالله ثمره، زبان‌شناس معروف ايراني است. دكتر يدالله ثمره كه از افتخارات گروه زبان‌شناسي دانشگاه تهران است، خود نيز در باب <لزوم حمايت از زبان فارسي با حفظ جايگاه گويشهاي ايراني> صحبت كرد.‌

مرحوم ثمره، پدر دكتر يدالله ثمره، در سيرجان، چند صباحي معلم كلاس ششم ابتدايي من بود (1316ش/1937 م.). روزها در ايوان كلاس جلوي آفتاب مي‌نشست و با عينك‌هاي گرد خود، پير سالخورده فرهنگ- گردش روزگاران را تماشا مي‌كرد.‌

دكتر بدرالزمان قريب كه او هم مايه افتخار دانشگاه تهران است، پاي لنگان خود را به سمينار رسانده بود. دكتر قريب در باب كلمه بيستون و صورتهاي مختلف آن در روايات خيلي قديم، مثل كتزياس (=كوه‌بيستون)، مفاتيح خوارزمي (بهستان و بغستان)، شاهنامه (فغستان)، متون سُغدي، ياقوت (= بهستان)، و ابن حوقل و ديگر متون اسلامي صحبت كرد كه هر فرنگي بشنود، بلافاصله آن را ترجمه مي‌كند و در نشريه ايران‌شناسي خود مي‌آورد.‌

بيستون، ناله زارم چو شنيد از جا شد‌

كرد فرياد كه: فرهاد دگر پيدا شد

پي نوشتها:

1‌- گلستان، باب سوم در قناعت، چاپ دكتر برات زنجاني، از روي نسخه كهن خطي كه متعلق به قرن هفتم هجري، يعني زمان خود سعدي شناخته شده و ترجمه چيني به خط چيني نيز زير هر سطر آن هست. ص90‌

2‌- در بعضي روايات: خدا از مكر زن انديشه دارد!


دكتر بدرالزمان قريب و دكتر ژاله آموزگار و دكتر ارفعي (كه متخصص كتيبه‌هاي ايلامي است و اصلا جنوبي، يعني هم بوشهري، هم بندرعباسي، هم لاري و هم اوزي است) تقريباً استادان منحصر و انگشت‌شمار خواندن كتيبه‌هاي پيش از اسلام هستند و دكتر ارفعي طبعاً در اين مجلس حضوري عارفانه داشت.‌

ابراهيم خديرسالو، دانشمند كرد عراقي، به زبان انگليسي در خصوص <زبان رايج در خليج فارس- پژوهش زبان‌شناختي> سخن گفت؛ ولي يك كلمه كردي هم به زبان نياورد. سخنراني دكتر محمود جعفري‌دهقي تحت عنوان <بررسي نسخه‌هاي خطي لارستان> و دكتر كمال‌الدين كزازي، برادر دكتر كزازي، تحت عنوان <جايگاه زبانهاي ايراني در زبانهاي هند و اروپايي> بود. اين محقق از آلمان آمده بود. هر دوي اينها در آمفي‌تئاتر بيمارستان امام رضا(ع) صحبت كرده بودند. روحاني عاليقدري از حوزه علميه لار، به اسم اسدالله زهره‌وند تحت عنوان <ماندگاري فرهنگ باستاني در فرهنگ مردم لار> صحبت كرد. يك روز هم برنامه گردش‌گونه بود براي لباسهاي سنتي و غذاهاي سنتي شهر و شيريني و نقاشي و عكاسي و گليم‌بافي. در روز آخر هم به بسياري از اعضاي شركت‌كننده گليم و فرآورده‌هاي سنتي، از نوع ارده شيره خرما و مهويه دادند.‌

اين مهويه كه همان مهياوه و ماهي آب باشد، خودش يك پا محصول راه فلفل است. من از روزگاري كه سيرجان بودم (1316 تا 1322/ 1937 تا 1943م) با آن آشنايي كامل دارم. مرحوم حيدر اسدي لاري كه در كاروانسراي لاريهاي سيرجان مغازه داشت و اغلب به پدرم قرض مي‌داد و به پاريز هم مي‌آمد، گاهي ما را به اين مهياوه مهماني مي‌كرد. مهياوه معجوني است كه توصيف كردني نيست و مثل ضياءالعلماي بيرجندي ديدني است نه شنيدني! هزار جور دواهاي تند و تيز راه فلفل را در يك خمره مي‌ريزند و <ماهي موتو> را برآن اضافه مي‌كنند و ماهها مي‌ماند، آخر كار معجوني مي‌شود كه اگر توي توپ بريزي، مي‌تركد و با همه اينها آن را روي نان مي‌مالند و مي‌خورند. حرف خوردني به ميان آمد، دو كلمه هم از نان و نمك لاريها را كه خورده‌ام،گفتگو يا مثل سعدي، نمك‌شناسي كنم؛ خصوصاً كه آقاي سعيد ابراهيمي هم تحت عنوان <برزه - مطالعه فرهنگ و آداب تنورسازي لارستان با نگرش باستان‌شناسانه بر تنورهاي كهن> نان گرم از تنور سخن درآورده بود.‌

البته من اين سخنراني را نشنيدم؛ ولي نان غير قابل خوردن تنورهاي ماشيني لار را خوردم و دانستم كه لاريها در تنورسازي به روش گرگين ميلاد عمل مي‌كنند! توضيح آنكه، جمعي كثير از ايران‌شناسان (حدود پنجاه تن) را در ساختمان جهانگردي شهر لار (لا‌بد جلب سياحان سابق) - ساختماني تميز در دو طبقه با 24 اتاق دو تخته - جاي داده بودند. عيب اتاقهاي دونفره در كنگره‌ها مخصوصاً از جهت پير استادها اين است كه هيچ كدام از اين دو نفر، شبها براثر سرفه و خُرخُر و سر و صداهاي ديگر طبعاً به خواب نخواهند رفت - هرچند هم‌اتاق ما، دوست گرامي دكتر اسماعيل سعادت، عضو فرهنگستان و اصلا خوانساري، از آنهايي بود كه خاك از ديوار مي‌ريخت و صدا از او در نمي‌آمد؛ ولي به هر حال بايد قبول كرد آنها كه در اين سمينارها شركت مي‌كنند، يا معبا هستند يا معصّا، در نتيجه خواب را از چشم هم‌اتاقي خود دور مي‌كنند.‌

مدير اين خوابگاه نسب از دو سو داشت و نام ايشان لاري يزدي بود. هم اهل اقتصاد بود و هم اهل ذوق، ناهار و شام خوب و مأكولي، بي‌مزد و منت به همه مي‌داد. تنها اشكال كار اين بود كه نان ماشيني لار چيزي بود كه هنوز به تنور ماشيني نرفته، بيرون مي‌آمد و در واقع آردها را حرام مي‌كردند. حالا من نمي‌دانم كه دكتر سعيد ابراهيمي در باب برزه چه حرفهايي زده و از كجا شاهد آورده است؟

اين سمينار يك مطلب كلي را خيلي زود روشن كرد: ما اهل تاريخ فكر مي‌كرديم اين كامپيوتر كه دارد مي‌آيد، آخر كار ما را بي‌سواد مي‌كند؛ اما اين زبان‌شناسها را كه من ديدم، معلوم شد بدتر از ما <كك توي پاچه تنبانشان> به قول پاريزيها افتاده است. دكتر سعيدآبادي --- نماينده يونسكو--- گفت كه: هر روز فلان قدر زبان محلي مي‌ميرد و يكي پيش‌بيني كرد كه تا سي چهل سال ديگر، بيش از پنج شش زبان اصلي زنده باقي نخواهد ماند و همه مي‌بينند حتي فرانسوي‌ها و آلماني‌ها كه زبان انگليسي، به پشتوانه كامپيوتر و اينترنت، دارد <انا و لاغيري> زبانهاي عالم و ديكتاتور بي‌امان همه چيز دنيا مي‌شود. آن وقت اينها درمانده‌اند كه در برابر اين هجوم بي‌امان، زبانهاي كوچكي كه ديگر بيش از ده دوازده كلمه از آنها باقي نمانده؛ مثلا زبان داس‌ها (=داهه‌ها) چه خاكي بايد به سرشان بريزند:

داس اجل يكايك از اين گله مي‌برد

و اين گله را نگر كه چه آسوده مي‌چرد؟

همه اينها كه صحبت كردند، عنوان دكتر داشتند، ولي به قول راننده مرحوم دكتر پورحسيني، هيچ‌كدام از آن <دكترهايي كه آدم مي‌شوند هم نبودند>3 تنها يكي از آنها كه خاتم مجلس و منبر بود و خيرختام داشت، واقعاً ًدكتر، يعني طبيب بود و آن دكتر <آرسي شارما> بود از هندوستان كه يك بحث طبي جانانه درباره <تكامل مغز و زبان> به زبان آورد؛ اما ما مستمعين كه به قول پاريزيها اغلب <مغز خر خورده بوديم>، كمتر چيزي از آن را درك و شايد هم باور كرديم: يك سخنراني كاملا عالمانه و عاملانه. البته اين همه جلسه ناظم مي‌خواهد؛ دو نفر جانانه و بدون اينكه لحظه‌اي به خواب بروند يا بگذارند شنوندگان به خواب بروند، جلسات را اداره كردند: اول آقاي امير ارجمند، كارگردان <برنامه ماه> تلويزيون ايران، و ديگري سركار خانم زهره ترك‌مندي، گوينده خوش سخن شبكه چهار تلويزيون كه از نوع همان تركان پارسي‌گوي حافظ بود. و من ندانم هيچ كس از اينها قدرداني كرد يا نه؟ زبان ما كه از تشكر قاصر است:‌

مرا كه مي‌رسد از غيب، صد لطيفه غيبي‌

چو مي‌رسم به دهان تو، مي‌شود سخنم گم‌

يك دوست بسيار نازنين داريم به اسم عبدالنبي سلامي كه اصلا اهل كازرون است؛ ولي عمر خود را وقف لهجه‌شناسي فارس، خصوصا لارستان كرده است. خودش در باب <درآمدي بر ساختهاي واژگاني، آوايي و دستور گويشهاي لارستاني> صحبت كرده بود كه چون در بخش زبان‌شناسي صحبت مي‌كرد و من در خصوص زبان‌شناسي اصولا گنگ گنگ هستم، نتوانستم در آن شركت كنم. اگر عمري باقي بود، مقاله‌اش را در يادواره كنگره كه لابد روزي چاپ خواهد شد، خواهم خواند.‌

اين دوست نازنين اصرار داشت كه من حتماً در اين كنگره شركت كنم و حتي يك بار هم اشاره گفت كه مردم از تو توقع دارند و علاوه برآن گفت: يك <سورپريز> هم در كار هست. من البته دلم مي‌خواست لار را ببينم و دنبال فرصت مي‌گشتم و حرف <سورپريز> هم برايم تا حدودي روشن بود كه يك سو پاريزي نيست، بل بعد از هر كنگره معمولا، پنج شش كتاب توي چمدان آدم مي‌گذارند و مسافر كنگره ديده، مي‌شود يك <يحمل الاسفار> كه در قرآن كريم ذكر خيرش آمده و برمي‌گردد. اما من در روز كنگره ‌متوجه شدم كه سورپريز من از آن چيزهاي معمولي نيست. اين مردم لار و اوز و خنج و خور و چند آبادي ديگر دست به دست هم داده، نصف مخارج كنگره را، بر طبق تصريح آقاي رئيس كنگره پرداخته‌اند. و نصف ديگر آن سهم شهرداري‌ها و ساير ادارات شده است و اين رسم مردم لارستان و روستاهاي اطراف آن است كه در هر امر اجتماعي، بي‌دريغ، دسته‌‌جمعي شراكت مي‌كنند.‌

به هر حال يك وقت ما متوجه شديم كه يك كليد، آري يك كليد طلايي آوردند؛ در حالي كه روي آن، توسط زرگر، جمله‌اي قشنگ كنده شده بود؛ به عنوان كليد شهر. آقاي صبورايي، شهردار صبور و عاقل‌شهر، آن را به من هديه داد و معلوم شد يك كليد هم براي خانم بدرالزمان قريب تهيه كرده‌اند و به او داده‌اند، و در ضمن عنوان <همشهري> نيز براي ما سوغات آوردند و به قول ايرج افشار:<بارك‌الله كه شدي باستاني‌پاريزي لارستاني،عضو هيأت امناي كتابخانه‌ها!> حالا بايد آقاي محمود محمودي بگويد كه آيا در كتابخانه‌هاي اوز و جناح هيچ كتابي از باستاني‌پاريزي وجود دارد يا نه؟ به هر حال، در آخر كار متوجه شدم كه مي‌ارزد آدم برود شهر نصيرخان لاري را ببيند و يك كليد طلايي شهر را هم بگذارد توي جيبش و بازگردد، ولو آنكه اين سفر با يك هواپيماي ياك روسي باشد.‌

در طول تاريخ، فارس هرچند هميشه جزو فارس و تابع شيراز بود؛ اما هميشه براي خودش كيابيايي داشته است و حتي گاهي هم دم از خودسري‌ها مي‌زده است و بيخود نيست اين داستان معروف از كريم‌خان زند كه وقتي نصيرخان لاري در برابر او طغيان كرد، كريم‌خان وكيل پس از استقلال، يكي از معتمدين خويش را به انحاي لارستان و گرمسيرات روانه داشت [و اين فرستاده بايد گنجعلي خاني كرماني باشد] و خواست تا كيفيت روحيه مردم لار را كه <با شش هزار تفنگچي لارستان به هواخواهي و مدد خان قاجار برخاسته بودند>، براي كريم‌خان بنويسد.‌

پس از مراجعت به حضور (در شيراز)، وكيل از او پرسيد كه:<چگونه آن صفحات را مشاهده نموديد؟> جواب داد: <از شيراز الي جهرم، مردم حسبناالله و نعم‌الوكيل مي‌گويند و ناحيه لارستان، نعم المولي و نعم النصير ورد زبان داشتند...> در واقع او جواب خان لر را از آيات قرآن كريم داده است؛ اما ما حكايتي از زبان خود لاريها داريم كه گويا نوع برخورد آنها با حاكمان شيراز است و آن مربوط مي‌شود به زمان فرهاد ميرزا، عموي ناصرالدين شاه و حاكم مقتدر لار كه حوالي 1294ه/1877م در فارس حكومت داشت و معروف است كه در يك سال 72 دست از عشاير فارس بريده بود كه امنيت برقرار كند و از آن جمله فتح قلعه تبر لار در زمان اوست. با همه اينها، حكايتي مربوط به زمان اوست كه بد نيست در اين بلغورستان گويش لارستان يادي از كهورستان لار هم بكنم و آن اين است كه:

يك وقت جواني چوپان، شيطان در پوستش رفت و بر دختري غلبه يافت. به شكايت اقوام دختر، حاكم لار جوان را به شيراز فرستاد. فرهاد ميرزا --- صاحب كشكول --- كه در سخن گفتن خيلي مبادي آداب بود، حتي با مردم عادي هم مطنطن حرف مي‌زد، وقتي جوان را دست بسته پيشش آوردند، به او گفت:<اي جوان، مثل اينكه از نظم و نسق‌ فرهادي خبر نداري و نمي‌داني كه فرهاد ميرزا در فارس حكومت مي‌كند؟> جوان دهاتي لاري فرصت اتمام بقيه كلام را نداد و خطاب به فرهاد ميرزا گفت:<قربان وجود شازده برم... (فلاني) كه در جيحون تنگ دالان كهورستان لار سر بردارد، به نسق فرهاد ميرزا در شيراز سر فرود نخواهد آورد... (ناي هفت بند، چاپ ششم، ص 102) فرهاد ميرزا فرياد زد:<بند از پاي اين جوان برداريد و برويد وسيله ازدواج او را با آن دختر فراهم كنيد.>‌

تاريخ لار سه چهار قهرمان دارد: يكي مربوط به گرگين ميلاد است كه حكام بعد از اسلام لار خود را به او منتسب مي‌داشتند، و يكي نصيرخان لاري است، وديگري خاندان ابن‌عباس‌اند كه خود را باقيمانده بني‌عباسيان مي‌شناسند و يكي هم سيد عبدالحسين لاري كه در باب هركدام، ديگران اشاره‌اي خواهند كرد. اما بروم بر سر اين حرف كه مي‌ارزد آدم سوار يك ياك روسي بشود و برود لار و يك مهياوه بخورد و با كليد طلايي بازگردد. هرچند كه مصداق شعر وحشي‌بافقي بوده باشم كه:‌

رنگي ز گل ندارم و بويي ز ياسمن‌

آري، كليددار در بوستان منم!

چون سمينار <همايش بين‌المللي زبان شناسي و مردم‌شناسي لارستان> عنوان گرفته، دو كلمه هم در باب هواپيمايي كه ما را به اين ولايت برد، عرض كنم. ارباب سمينار يك هواپيماي دربست كرايه كرده بودند كه رعايت اصول اقتصاد را هم كرده باشند. اين وسيله يك هواپيماي ياك روسي بود كه گويا --- والعهده علي الراوي--- به اجاره نيروهاي ايراني داده شده بوده و آنها نيز مرحمت كرده، به اجاره سمينار گذاشته بودند. سازنده اين هواپيما ابتكاري به خرج داده و نام ياك(‌‌yack) را براي آن انتخاب كرده كه از اصل كلمه تبتي و قرقيزي است و به معناي <غژقاو> است و به فرانسوي هم به صورت (‌‌yacht) تلفظ مي‌شود كه به معناي يك كشتي تفريحي و تشريفاتي است و عربها آن را يخت مي‌گويند.‌

غژ به معني نشسته راه رفتن است، چنان كه اطفال و مردمان زمين‌گير و شل راه روند (برهان قاطع) و مرحوم ناظم‌الاطباي كرماني گويد: <كسي كه نشسته راه رود، مانند كودك> در مثنوي مولانا آنجا كه زني بچه‌اش پشت بام روي ناودان رفته بود، به پيامبر(ص) شكايت برد و گفت:

گرش مي‌خوانم، نمي‌آيد به دست‌

درهلم، ترسم كه او افتد به پست

بس نمودم شير و پستان را بدو

او همي گرداند از من چشم و رو

حضرت رسول(ص) به او فرمود: برو و طفلي را ببر بر روي بام، مطمئن باش كه خواهد آمد.‌

آن چنان كرد و چو ديد آن طفل‌، او

جنس خود، خوش خوش بدو آورد رو

غژغژان آمد به سوي طفل، طفل‌

وارهيد از او فتادن سوي سفل

غژگاو، همان گاو دوكوهانه است و به زحمت مثل آدمهاي لنگ راه مي‌رود؛ ولي با دهها من بار برد وش از كوههاي شفنان و هيماليا مي‌گذرد. و چون خودش هم سنگين است به كندي اين راه دور و دراز را مي‌پيمايد و من در فيلم‌ها فرم راه رفتن او را ديده‌ام، و حتي يك نمونه از آن را هم در دانشگاه زاهدان، در كنگره‌اي كه شركت كرديم چند سال پيش ديده‌ام؛ مثل يك كشتي ايستاده بود و لحظه‌اي از علف خوردن نمي ايستاد و كوهان بلند هم داشت. لغت‌نامه‌ها نوشته‌اند كه: <از دم گاو خطاي (غژگاو) پرچم علم و مگس ران سازند.>

مقصود از اين مقدمات، يادآوري وجهه تسميه ياك بود و اتفاقاً سرويس ما هم با يك ساعت تأخير پرواز كرد و مهماندار اعلام كرد كه تا لار يك ساعت و نيم فاصله داريم،‌ اما در هوا متوجه شديم كه واقعاً مركب ما، ياك روسي، غژغژان يا به قول همولايتي‌هاي ما <ميرزا ميرزا> راه مي‌پيمايد. چه اين سفر ما سه چهار دقيقه كمتر از دو ساعت و نيم طول كشيد. چون نام خلبان يك نام روسي اعلام شد، بعضي تصور كردند كه نكند خلبان براي پيدا كردن فرودگاه سرگردان هواست. در بازگشت، همين هواپيما اعلام كرد كه در ارتفاع 27 هزار پا حركت مي‌كند و سرعت معمولي هواپيما را 720 كيلومتر در ساعت اعلام كرد؛ ولي گفت كه ما فعلا با 650 كيلومتر در ساعت پرواز مي‌كنيم. رفيق كناردستي گفت: اصولا هواپيماي ياك به تنبلي معروف است؛ ولي در بازگشت، درست در طي يك ساعت و نيم به تهران رسيد. به دوستي گفتم: نفهميديم چرا تا لار دو ساعت و نيم گرفت و از لار به تهران يك ساعت و نيم وقت طول كشيد؟ او گفت: من مي‌دانم؛ ولي فعلا نمي‌گويم؛ باشد تا بعد از آنكه چرخهايش باز شد و نشست، خواهم گفت. ولي ديگر او را نديدم. سفر هميشه يك پارچه از سفر خوانده شده و وزير و رجل نامدار بزرگ تاريخ ما، خواجه نصير طوسي كه بني عباس را نابود كرد و بچه‌هاي آنها را آواره بستك و اوز لار كرد، هم يك رباعي دارد كه مناسب همين سفر با ياك است:

چون در سفريم، اي پسر، هيچ مگوي

احوال حضر در اين سفر هيچ مگوي

ما هيچ و جهان هيچ و غم و شادي هيچ‌

مي‌داني كه نئي هيچ و دگر هيچ مگوي

و من اگر مي‌توانستم اين شعر را زير مجسمه هيچ آقاي تناولي مجسمه‌ساز نقر، نقر مي‌كردم.

هوانوردي اين ياك اندكي از قاليچه حضرت سليمان سريع‌تر بود، چه به تعبير تفسير گازر: <... سليمان رفتن با باد را در بامداد يك ماهه راه بودي و به شبانگاه يك ماهه راه و در يك روز دو ماهه راه بريدي. روايت كرده‌اند كه سليمان بامداد از زمين عراق مي‌آمد، و قيلوله به مرو كرد و نماز ديگر به بلخ كرد. باد او را و لشكرگاه را برگرفت و مرغان هوا سايه بر سر ايشان افكنده (به دليل آنكه آنها بر قاليچه نشسته بودند نه بر هواپيماي جت چند موتوره و البته قاليچه سقف ندارد)، از بلخ به تركستان آمد و از آنجا به چين رفت، آنگاه به ساحل دريا رفت... تا به زمين قندهار رسيد و از آنجا به كرمان رفت و از آنجا به زمين پارس آمد...>4

بلعمي، وقتي به آيه قرآن مي‌رسد كه مي‌فرمايد: <فسخرنا له (اي سليمان) الريح تجري بامره> خداوند باد در اختيار سليمان قرار دارد، چندان كه به فرمان او مي‌وزيد، و بر آن باد بساطي نهاد و به روايت بلعمي در ترجمه طبري از قول ابوعبدالله انطاكي:< ... پس، آن باد را بفرموديد تا آن بساط را برگرفتي و با چندان خلق به هوا برد، چنان كه او خواستي و به هر جاي كه بساط رسيدي (مرغان هوا)، صد فرسنگ آفتاب بپوشيدي و سايه كردي. پس سليمان، وقتي به دمشق بودي و وقتي به بيت‌المقدس. و هر كجا خواستي شدن باد را بفرمودي تا آن بساط با چندين مردم برگرفتي و بدانجا بردي كه او خواستي، چنان كه حق تعالي گفت: <و لسليمان الريح عاصفه يجري بامره الي الارض التي باركنا فيها>، يعني بيت‌المقدس و آن زمين بيت المقدس را مبارك خواند.5‌

من در يكي از كتابها هم محاسبه كرده‌ام كه بساط سليمان در روز حدود 180 كيلومتر راه مي‌پيمود و البته اين رقم با رقم هواپيماي كنكورد كه گاهي تا سه هزار كيلومتر در ساعت طي مي‌كرد و هواپيماهاي ارباس كه بيشتر از نهصد تا هزار و صد كيلومتر سرعت دارند، بسته به تناسب جهت باد و همين ياك تنبل ما كه به تصريح مهماندار، به انگليسي و فارسي، ساعتي 720 كيلومتر حداكثر سرعت دارد و در آن لحظه كه او اعلام مي‌كرد، تنها 650 كيلومتر در ساعت سرعت داشت، قابل مقايسه نيست!

گفتم كه كليد طلايي را به عنوان همشهري به ما دادند، با خط خوش نستعليق كامپيوتري با اين عبارت:<كليد شهر لار كهن، تقديم به ... (سه كلمه تعمداً حذف شد) ايران، استاد محمد ابراهيم باستاني پاريزي. حسين صبورايي، شهردار لار.>

البته اين دغدغه در خاطر من بود كه: كدام قفل بسته است كه با اين كليد طلايي باز خواهد شد؟ وقتي به تهران بازگشتم، اولين اشاره را خانم وكيلي طباطبايي --- حسابداري دانشكده--- به من كرد كه:<آقا، برويد زودتر پاداش بازنشستگي خود را قبل از تعطيلات دريافت كنيد.>

خاطر خوانندگان مستحضر است كه در مقاله <آسمان كرّه‌ انداز شد> چند ماه پيش در بيان خشكسالي‌ها، من اشاره‌اي به بازنشستگي خود كرده و گفته بودم كه: < ...نتيجه آن آسمان قرنيه تابستاني اين شد كه ابلاغ بازنشستگي ما رسيد؛ ولي از پاداش ماداش 57 ساله خدمت خبري نيست و حق هم با آنهاست كه آسمان بازنشستگي ما با آن آسمان قرنبه تابستاني، در واقع كره انداز شد؛ يعني امضاي آن با نفت بشكه 153 دلاري جرج دبليو بوش صورت گرفت و پرداخت پاداش آن با نفت بشكه زير چهل دلاري باراك حسين اوباما بايد توشيح شود و زين حسن تا آن حسن فرقي است ژرف!>‌

بعضي بر اين بثّ شكوي كه بوي خودخواهي قال الغزالي از آن به مشام مي‌رسيد، به مخلص ايراد گرفتند؛ اما به هر حال، يك ماه بعد كه كليد طلايي آقاي حسين صبورايي --- شهردار لار--- در جيب ما جا گرفت، معلوم شد اين كليد واقعاً طلايي است و نه تنها پاداش ما، بلكه پاداش ده پانزده استاد سي چهل سال كار كرده بازنشسته نيز به حسابشان ريخته شده است. و معلوم شد كه امضاي صبورايي واقعاً صبر را همراه داشته كه حافظ فرموده بود:‌

گرت چو نوح نبي صبر هست درغم طوفان

بلا بگردد و كام هزار ساله برآيد

بلافاصله به بچه‌ها گفتم:< راه بيفتيد تا برويم كيش، كه در اين سفر شما مهمان خودتان، يعني مهمان وارث هستيد!> (مرحوم مهندس گنجه‌اي مدير باباشمل كه سالهاي آخر عمر را در سوئيس مي‌گذراند و مخلص نيز با او بارها در آنجا ملاقات داشت، هميشه در جواب آنها كه مي‌پرسيدند: آيا در اينجا مهمان كسي هستيد؟ مي‌گفت: آري، مهمان وارث. خانه‌‌‌اي را كه فردا بايد تحويل وارث شود، امروز مي‌فروشم و اينجا خرج مي‌كنم).

باري، آن سفر كيش و آن دخيل بستن به انجير معبد سعدي نتيجه همين كليد طلايي بود، فرقي كه داشت، سفر كيش با هواپيماي توپولف بود نه ياك، كه هر دو را از تاجيكستان اجاره كرده‌ايم. دلفين‌ها هم كه در پارك كيش ديديم، خودشان مهماناني بودند كه از اوكراين خريداري شده و در واقع، وصيت پتر كبير را عمل كرده، چكمه‌هاي خونين خود را در آبهاي گرم كيش مي‌شستند و سالي دويست تن ماهي مي‌خوردند تا نقش يك ماهي را با پوزه خود بكشند. آن سيرك هم كه نمايش مي‌داد، از روسيه آمده بود. و در واقع مخلص پاريزي كه به قول حزين لاهيجي: <از حياتش، نفس پايه ركابي مانده است> اين نفس را وقف ركاب هواپيماهاي ياك و توپولف در آسمان ايران كرده است؛ هواپيماهاي ياك سنگين وزن و توپولف توپولي كه مثل يابولكاته قائم‌مقام فراهاني <پرخور كم دو و دشمن كاه و جو> هستند.

به هر حال، ادعاي من اين است كه اين كليد نه تنها مشكل گشاي دروازه هفت قفله پاداش ما بود، بلكه آن ده پانزده پير استادي هم كه همقدم ما بازنشسته شده و هفت هشت ماه منتظر پاداش سي چهل ساله خدمت خود بودند، شب عيد، يكجا با ما با هم به حق خود رسيدند.‌

همه اين مراسم و گفتگوها و كليدهاي پشت در مانده سمينار لار مرا به ياد اين شعر مرحوم رنجي انداخت و در همان مجلس هم آن را خواندم. مرحوم رنجي، شاعر با ذوق، خودش مثل سكاكي قفل ساز بود و در جلسات ادبي مرحوم مهدي سهيلي شركت مي‌كرد. من دكان قفل‌سازي او را در حشمت‌الدوله ديده بودم و اين شعر لطيف خود را زينت سر در مغازه خود ساخته بود:

به نااميدي از اين در مرو، اميد اينجاست

فزون‌تر از عدد قفل‌ها، كليد اينجاست‌

مباش در پي خودبيني و خدابين باش

كه آنچه فرق يزيد است و بايزيد اينجاست

شعر تخلص او را به خاطر الطاف دكتر بهزاد مريدي، دبير سمينار مي‌آورم. دكتر مريدي خودش هم در خصوص <بررسي گويش لارستاني از منظر تاريخي> صحبت كرد.شعر تخلص رنجي اين است:

قدم نمي‌نهد از كوي دل برون، رنجي ‌

مراد مي‌طلبد از دل و مريد اينجاست

حالا بايد مخلص بيايم و يك جوري خود را به اين همشهري‌هاي مهربان بچسبانم، هر چند به قول شاعر:

نگويم نسبتي دارم به نزديكان درگاهت

كه خود را بر قومي بندم، به سالوسي و زراقي

با اين فواصل، دور، آيا راهي به نظر مي‌رسد؟

مرحوم حاج محمد كرامتي، نويسنده تاريخ دلگشاي اوز، در اوايل كتاب خود مي‌نويسد: <اوز كه از جمله مملكت ايران و نقطه‌اي است از نواحي فارس، نيز شكلي عجيب به خود گرفته كه خالي از غرابت نيست. طوايف متنوعه كه از اجناس ناس و از هر دياري افرادي در آن مجتمع (شدند).> حاج محمد بعد اضافه مي‌كند:< ... مثلا طايفه امرا از سلسله سران اعراب و ديار بعيده... به صحراي خوشاب رحل اقامت انداخته‌اند، و نيز از ايل حبشه (خمسه؟) محسوب كه در اردوي اميرتيمور گوركاني يافت شده‌‌اند.طبقه خواج كه اين لقب از القاب ترك و خواجگان ماوراءالنهر است، نيز در سلك جنود امير صاحبقران جمعي محال گرمسير است، تمركز يافته‌اند.>

سپس نويسنده از <حضرات مشايخ> و <زمره آخوندها> در قريه فداغ و <گروه روِسا> و <ملاها> از بلوك دارابجرد آمده، و طوايفي دسته دسته از نيريز و محال مزايجان و بلوك خنج و فشور و كهن خليلي و تنگ زوني، و قسمتي از افغاني و برخي از بلوك هرمي و پاره‌اي از قبايل ايلياتي امثال ابوالوردي و قادلي و مرگماري و غيره هم اشتمال گرديد. معجون آسا، همه اصناف را يك ذات گشته و يك امت واحده متشكل به نام <اوزي> مشتهر آمده، و در بعضي نوشتجات كه اوز را <عوض> مي‌نويسند، دور نيست كه به بعضي لحاظ گرفته باشند...>6‌

خوب، اين جمعيت هفت جوش اوز كه در اولين سرشماري‌ها 7744 نفر بوده (يك عدد روند)، لابد بي‌زد و خورد هم نبوده اند. مهم اين است كه سالها، كلانتري اوز در خانواده خواج دور مي‌زده و با خوانين ولايت گاهي رقابت و گاهي همراهي داشته‌اند و حكام لار كه از طرف حاكم فارس منصوب مي‌شده‌اند، از اين رقابت‌ها استفاده مي‌كرده‌اند؛ چنان كه به روايت حاج محمد هادي:< ... موقعي كه شاهزاده مهديقلي ميرزا چنان كه مشهور است در سنه هشتاد و دو[مقصود 1282ه است كه برابر مي شود با 1865 ميلادي و اين همان سالهايي است كه مهديقلي ميرزا از طرف پدرش، سلطان مراد ميرزا حسام‌السلطنه، حاكم لار شده و با پيغمبر دزدان يار و محشور بوده و مكاتبات متعدد داشته‌اند، از جمله نامه‌اي كه با عبارت <مهراب مهرا ، منوچهر چهرا> شروع مي‌شود و در چاپ نوزدهم پيغمبر دزدان، ص 663 چاپ شده است] به لار آمد، به جهت لارستان، بنا به تقويت و همراهي آقا فتحعلي، خواجه محمد رفيع موصوف به كلانتري اوز نايل آمد و قلعه پرويزه نيز واگذار به ايشان شد و رعايا را جميعاً از گراش به اوز معاودت دادند، و ميرعبدالهادي علي‌الرسم با اتباع از اوز خارج، و در قريه بيرم اقامت نمود. و خواجه محمد رفيع، شش سال كلانتري بالاستقلال كرده و محرم 1287 ه / آوريل 870 ام. به دارالبقا شتافت. رحمه`‌الله عليه.‌

‌<در مدت كلانتري او، اوز رفته رفته تحت انتظام مي‌رفت و مناقشه‌اي به وقوع نمي‌پيوست، و رعايا مرفه الحال مي‌بودند؛ ولي به واسطه قحط (سال 1288 ه / 1871 م) و تاخت و تاز سارقين، مردم به ستوه آمده و به دشواري مي‌گذرانيدند. بعد از او، بنا به تصويب عده‌اي از اهالي، پسر اكبرشان، به نام خواجه محمد شفيع، جانشين مقرر داشتند و خلعت و رقم از آقا فتحعلي برايش رسيد. و چون از عهده امور ديواني برنيامد و به نظم آوردن اهالي را در خود نديد، پس از چهار ماه، استعفا داد. بعد از او خواجه عبدالنور، پسر خواجه عبوالواحد كه سمت مصاهرت با خواجه محمد رفيع داشت، به صحه جمعي از كدخدايان، به كلانتري انتخاب و مقرر داشتند، او جواني بود به رشادت موصوف، و چون پيمانه عمرش در مدت هشت ماه سرشار گرديد، در مصاف سارقين، به اصابت گلوله جان به قابض ارواح سپرد و شهادت يافت. الله يرحمه.

مجدداً ميرعبدالهادي بنا به تصويب حكمران كل لارستان كه در آن وقت مفوض به نصيرالملك معروف بود، به كلانتري اوز كامياب آمده، با اتباع خود به اوز رجعت نمود. به واسطه قحط اشد، غارت، شلوغ كاري ايليات، امراض كثيره سرسام‌آور و ساير دهات گرمسيري و كليه محال فارس از حيز‌آبادي افتاده، هزاران نفر از اتراك و تاجيك در گذرگاهها و در قراي گرمسير، بدون كفن و دفن، طعمه وحوش گرديدند، و گندم و جو حكم عنقا داشت. براي فقرا و بيچارگان از كراچي، وسيله تجار داخله و خارجه برنج فرستاده مي‌شد و بين آنان توزيع مي‌نمودند و غالب قوت فقرا هسته خرما و آش اهلوك7 و بيخ اشجار و علوفه بود.>8‌

اين خواجه‌ها هميشه كوشش داشتند كه اختلافات گروهها به زد و خورد منجر نشود؛ چنان كه خواجه زين‌العابدين، وقتي كلانتر بود و بيگلربيگي با او مخالفت كرد، از ده خود <كل‌اش> خارج شد، و <خواجه زين‌العابدين موصوف مصلحت ندانست كه در خانه خويش توقف نمايد، به مجرد بروز اين مطلب كوچ و بار و بنه خود حركت داده، با اتباع و بستگان عازم خنج گرديد و در آنجا رحل اقامت انداخت و چند سال در آنجا روزگار گذرانيد تا بعد از انقراض بيگلربيگي، معاودت به وطن نمود...>‌9

آبادي اوز و خنج و ساير دهات و اصولا آباداني لار كه پسابندر بستك و لنگه است، موكول است به تجارت و تجارت هم موكول به آرامش؛ زيرا به محض پيدا شدن يك ناآرامي، اولين چيزي كه از معركه فرار مي‌كند، سرمايه ‌است.‌

بعد از اين مهاجرت، به اشاره بيگلربيگي <عفو عمومي صادر گرديد و من‌بعدها فيمابين اوزي و گراشي، كما في‌السابق، با كمال صفا رسوم مراوده مرعي‌الاجرا شد. پس از استرضاي خواطر تجار و كدخدايان، بيگلربيگي از روي مآل‌انديشي و محض ختم شجر نفاق بين اهالي، مقام كلانتري را از طايفه خواج مسلوب و رقم كلانتري به نام امير محمدكاظم، پسر ميرعبدالهادي صادر كرد. حضرات تجار نيز از اين حسن انتخاب تمجيد و اظهار تشكر و امتنان نمودند. اگرچه آقاي بيگلربيگي در شيراز بنا به تصوير صاحب اختيار، طرح آشتي و مصالحه چيده بود كه در مجلس نواب والاي شاهزاده مهديقلي ميرزا سهام‌الملك همگي حضور به هم رسانده، با حضور ذواتي چند از اكفاي قرار صلح با شرفي براي طرفين داده باشند> ولي خانواده حاجي عبدالرحيم از قبول اين شرايط خودداري كردند.

به هر حال در دوره كلانتري آن وجود مهربان، ميرمحمدكاظم كه تقريباً هفت سال دوام داشت، سالهاي خوش و خرم نمودار شد؛ ارزاق فراوان و ارزان شد؛ چنان كه جو هفت من يك قران، گندم و قري نه قران، روغن چهار قران، برنج و قري شانزده قران، در همان روزها بود كه فتحعلي‌خان بيگلربيگي درگذشت و شاهزاده عين‌الملك به لار نزول اجلال كرد و حاجي ميرزا رستم‌خان به جايگاه بدر مقرر نمود و از ماليه بيگلربيگي يكصد هزار تومان نقدا نصيب شاهزاده آمد.>10‌

من اين ارقام را مخصوصاً نوشتم كه بدانيد در روزگاري و در سرزمين لار كه هفت من جو يك قران قيمت داشته، يك شاهزاده قاجاري چطور تنها صد هزار تومان از اموال بيگلربيگي را مصادره مي‌كرد و البته بايد بدانيم كه همه اين يكصدهزار تومان حاصل ماليات كشتي‌هايي است كه ادويه هند را به شاخه <راه فلفل> لار مي‌رساندند و از همين رقم كوچك ميزان اهميت ثروتمندان را ادويه براي ما روشن مي‌شود.‌

اشاره‌اي هم در باب اين عين‌الملك بكنم: حدود 1309 ه/1892 م. محمدتقي ميرزا ركن‌الدوله، پسر چهارم محمدشاه و برادر تني ناصرالدين شاه، به حكومت فارس منصوب شد؛ اما بعد از هفت ماه خواستند او را عوض كنند، انيس الدوله زن ناصرالدين شاه به شوهرش نوشت: <قربان خاك پاي مباركت گردم! جواب عريضه نواب ركن‌الدوله را نفرموده‌ايد. آدمش مطالبه مي‌كند، دستخط در عريضه مزين التفات فرمائيد. باري، شنيدم كه حكومت شيراز را باز تغيير داده‌ايد. و الله تعجب است كه بيچاره ركن‌الدوله هفت ماه است رفته، با آن همه خسارت.اگر براي پيشكشي است، از خود شاهزاده بگيريد، خودش باشد. اين طوري كه پدر رعيت بيچاره در مي‌آيد. رعيت اين طور تمام مي‌شود. حاكم كه از خودش نمي‌دهد. دور از مروت است، از همه جهت بيچاره‌ها تمام شده‌اند. عريضه را به دست كسي ندهيد، محرمانه ملاحظه فرموده، پس بدهيد خواجه بياورد.>‌11

اين يكي از معدود زنماني است كه در دربار شاه هستند و غصه مردم را خورده‌اند، اما كار از بيخ خراب است كه نمونه آن داستان مصادره وراث بيگلربيگي است. در اين سالها <مصادره كاري> ناصرالدين شاه عموميت يافته، همه ثروتمندان شهرها، از جمله حاج آقا علي رفسنجاني، در معرض خطر قرار گرفته‌اند.‌

خوب معلوم است با چنين پارتي لطيف گردن بلوريني، ناچار، ناصرالدين شاه در بالاي عريضه انيس‌الدوله نوشت: <ركن‌الدوله حاكم است، جواب عريضه‌اش را هم با تلگراف داديم. ديگر جوابي ندارد كه داده شود...> بدين‌طريق، ركن‌الدوله فرزند خود، علينقي ميرزا را به حكومت لار فرستاد و به روايت اعتمادالسلطنه:<... 18 رجب 1309ه- /17 مارس 1892 م. ركن‌الدوله12 پنجاه هزار تومان پيشكش داد، حاكم فارس شد و پسر ركن‌الدوله (علينقي ميرزا) هم عين‌الملك لقب گرفت.>13‌

پي‌نوشتها:‌

3- در باب اين اصطلاح رجوع شود به كتاب سنگ هفت قلم.

4- مقاله نگارنده، روزنامه اطلاعات، 11 تير 1387 ش/ اول ژويه 2008 م، نقل از تفسير گازر.

5 - تاريخ بلعمي، تصحيح مرحوم بهار، به كوشش محمد پروين گنابادي، ص .564

6 - تاريخ دلگشاي امروز، محمدهادي كرامتي، چاپ دوم، ص 56. اوز با كسرهمزه و فتح واو و سكون زاء، ظاهرا بايد تحول يافته از تركيب ايواذ باشد و واذ خداي باد است در اساطير ايران و يكي از چهار عنصري است كه همراه آب و خاك و آتش در هستي گيتي سهمي دارد. (كتاب پنجم دينكرد، ترجمه ژاله ‌آموزگار، ص 68) و به گمان من عليشاه عوض نيز چنين ريشه‌اي دارد.‌

7‌- اهلوك را در پاريز علوك گويند كه همان دانه‌هاي بادام كوهي است كه مغز آن تلخ است و سمي. سه چهار روز آن‌را در آب مي‌خيسانند تا شيرين شود و قابل خوردن، بعد مي‌‌بريزند و جزو آجيل زمستاني است.

8 - تاريخ دلگشاي اوز، چاپ محمدشريف، ص 119 و چاپ قديم، ص .68‌

9‌- تاريخ دلگشاي اوز، ص .166

10- تاريخ دلگشاي اوز، ص .170

11- رجال قاجاريه، مهدي بامداد، ج 3، ص .315

12- و اينك شب هفدهم مارس 2002 م ميلادي است و از آن روز تاكنون درست 117 سال تمام گذشته است.

13- اشاره بكنم كه قبل از او هم يك عين‌الملك داشته‌ايم و آن انوشيروان ميرزا، پسر اعتضادالدوله، برادر اعياني مهدعليا بوده كه در 1284 ه / 1867 م. در گذشته و او را به تحبيب <شيرخان> (= انوشيروان خان) مي‌خوانده‌اند، و او شوهر سوم عزه‌`الدوله، زن اميركبير بوده است.
به روايت اعتمادالسلطنه:<... 18 رجب 1309ه- /17 مارس 1892 م. ركن‌الدوله12 پنجاه هزار تومان پيشكش داد، حاكم فارس شد و پسر ركن‌الدوله (علينقي ميرزا) هم عين‌الملك لقب گرفت.>13‌

پس مورد استعمال صد هزار تومان بيگلربيگي لار معلوم شد. گفت: نصف لي و نصف لك و هو خيرالحاكمين! اما اين حاجي رستم‌خان گراشي همان كسي است كه در اوايل كار، مردم را به زور چماق و تهديد گلوله به نماز جماعت مي‌خواند و با <پيغمبر دزدان> هم آشنايي داشت و به اصرار مي‌خواست او هم در نماز شركت كند و معروف است كه در يك روز نماز، پيغمبر در حالي كه مي‌خواست اداي نيت كند، به صداي بلند گفت:‌<دو ركعت نماز بي‌وضو مي‌گزارم از ترس چماق حاجي رستم‌خان گراشي، قربه`‌الي‌الله!>‌

جالب‌تر آنكه خواجه عبدالرضا، كلانتر اوز، هم هركس از مردان كه به نماز جمعه حاضر نمي‌شد، چوب مي‌زد.14 اما به روايت همان تاريخ او:< ...از محاسن او، كمال اعتقاد مذهبي و ديانت و مواظبت در طاعت و عبادت معروضه و محب عصمت بود. در انتظام ولايت سياستي بسزا داشت و از جمله سياست او ممانعت از زمره نسوان بود كه در كوچه و برزن و اجتماعات رجال عبور و مرور نكنند، در سور و ماتم با كمال حجاب و نهايت مستوري حركت نمايند و در خانه‌ها آواز بلند ننمايند و از براي آب آوردن (زنان) از بركه سخت ممانعت مي‌كرد و مرتكبين را سزا مي‌داد و هر كس از مردان كه به نماز جمعه حاضر نمي‌شد، چوب مي‌زد و در هر مسجدي كه حاضر مي‌شد، احدي ياراي كلام لايعني نداشت.در مزارع كشت غدغن مي‌كرد كه اطراف مزرعه خارچين نكنند كه محافظ آن من هستم، در كوهستان اطراف از قطع اشجار سبز مثمره يا غير مثمره به شدت ممانعت مي‌كرد و مرتكبين را نسق و تنبيه مي‌كرد.>15‌

و اين فتحعلي‌خان گراشي كه سي سال بيگلربيگي لارستان بود و در سال 1333 ه- /1915م. پيمانه عمرش سرشار و به دارالقرار انتقال يافت، جد بزرگ اقتدرالسلطان گراشي16 و بالاخره جد اعلاي همين دكتر اقتداري حي حاضر در مجلس است.‌

زد و خوردهاي خواجه‌ها و فتحعلي‌خان گراشي و اولادش همچنان ادامه داشت و خواج گهي پشت زين و گهي زين به پشت بودند تا در 1324ه- /1905م. به قول صاحب تاريخ اوز:<... در قصبات هر كرسي ايالتي به عناوين مختلفه متفقه نيز انجمن‌ها از هر گروه و طوايف تشكيل شدند. در شهر لار نيز در تحت رياست آقاسيد عبدالحسين مجتهد (جد اعلاي آقاي موسوي، امام جمعه فعلي لار و آقاي موسوي لاري مدير انتشارات اسلامي حوزه علميه لار) به نام انجمن اثناعشري به عضويت دوازده نفر (لابد به ميمنت دوازده امام) منعقد و برقرار داشتند.18‌و اين همان آقاسيد عبدالحسين است كه قشون اسلامي در لار تشكيل داد و تمبر جمهوري اسلامي لارستان چاپ كرد.‌

غم عشق آمد و غمهاي دگر پاك ببرد

سوزني بايد كز پاي درآرد خاري‌

دعواي خواجگان و خوانين ديگر در بوته فراموشي افتاد و به روايت همان تاريخ در مشاجره‌اي كه بين خواجه زين‌العابدين و پسر حاجي محمدرحيم، در واقعه مقتول شدن پسرش كه خيلي مهم و اشد دعاوي بود، مي‌خواستند در محكمه لار رجوع نمايند. با پافشاري انجمن از حاجي عليقلي‌خان حكم گرفتند كه اين مساله به تخصيص در انجمن فيصله يابد. و نيز ساير دعاوي چنان كه به حكم شريعت غرا اجرا گرديد و ساير مطالب از جزيي و كلي و جلوگيري از تعهدات كلانتر و غيرذلك، با دخالت انجمن فيصله مي‌يافت. انجمن داير بود تا موقعي كه محمدعلي شاه دارالشوراي ملي را ابطال و بهارستان را به توپ بست و با خاك يكسان نمود19 و براي انحلال جميع انجمن‌ها، اعم از ايالتي و ولايتي، در جمع شهر‌ها فرمان داد و منحل گرديد.‌

يكي از خانواده‌هاي معروف لار و اوز و بستك، خاندان بن عباس است و من در سيرجان يك همكلاس داشتم كه نام فاميل او بن‌عباس بود و آن وقت‌ها نمي‌دانستم كه اينان از بقاياي خلفاي بني‌عباس مي‌باشند كه بعد از سقوط بغداد (656ه/ 1258م) عموماً پراكنده شدند و از افراد معروف آن طايفه سالها بعد، محمدحاجي شمس‌الدين شيخ احمد مدني است. اين گروه پناهندگان مردم را به پوشيدن لباس سياه امر مي‌كردند و به تلخي و بدبختي سرد مي‌كردند. در واقع بني عباس بعد از پراكندگي خلافت، چه آنها كه در مصر ادعاي خلافت كردند و چه آنها كه در هند ماندند و چه آنها كه به بستك و لار آمدند، در واقع همه آنها مصداق تعبير شاعر ما <خليفه‌زاده گلخن نشين> شدند.‌

كم‌كم اين شمس‌الدين مدني از ماموران و ثروتمندان اوز شده بود و به قول همان تاريخ:<...آثار جاريه او چهار آب انبار معروف است. كرامات ملاحاجي به غايت اشتهار و تواتر رسيده و روايت است كه مكرر ديده‌اند در سطح آب بركه‌اي كه خودشان ايجاد فرموده بودند، سجاده انداخته و در نماز ايستاده‌اند.>20 اين مرد حدود 1130 ه/ 1718م. درست در اواخر عصر صفويه زندگي مي‌كرد.‌

اين كه گفتم بن عباس خود را از بني‌عباس مي‌دانستند، جزو تاريخ و شجره آنهاست و نامگذاري آنها هم گاهي گوياي اين معناست؛ چنان كه مثلا در سال به توپ بستن مجلس به دستور محمدعلي شاه و آشفتگي ولايات، وقتي كه آقاسيد عبدالحسين مجتهد تازه به لار آمده بود، ملجأ و ملاذ اغنيا و فقرا شدند و از هر طرف وجوهات خيراتي و نذورات و سهم امام متواتر به حضورشان مي‌رسانيدند و به بقيه حكام و ديوانيان اعتنايي نداشتند و آنها را از اعوان ظلمه مي‌دانستند و در دوره اولاد فتحعلي‌خان (گراشي) نفوذ تامه از هر حيث او را مسلم بود و خصوصاً در نيابت حاجي علي قلي‌خان و پسرانش، جراشي21 را تكفير مي‌كرد تا موقع انقلاب مشروطه پيش آمد... حاجي عليقلي‌خان براي بنارويه از لار حركت نموده، با عده‌اي سوار و تفنگچي، در نزديك <پريز> با جمعيت كثيري از بنا رويي و شر خويي و كورده‌اي و ده كويي كه حسب‌الامر سيد براي لار مأمور بودند، برخورد كرد. عده‌اي از معروفين لار كه هميشه در خدمات خوانين مرجع اوامر ايشان بودند، به صورت ميانجي و به اسم اصلاح ذات‌البين برآمده، خوانين را در خانه حاجي علي‌رضاخان به عنوان تصالح حاضرشان كردند، كه ناگاه اتباع سيد داخل خانه ريخته، هجوم آوردند. نخست ميرزا حسنعلي‌خان جوان‌بخت را گرفته، سرش را بريدند، سپس محمدعلي‌خان، برادرش و ايضاً ميرزاحسينعلي خان و محمدحسن‌خان و نوازالله‌خان، پسران شكوه نظام، به ضرب گلوله از پاي درآوردند.22 و در آن روز كه پنج‌شنبه 29ماه ذي‌قعده الحرام 1326 ه-/ دسامبر 1908م بود، هشتاد و اندي نفر با نهايت خواري و ذلت به قتل رسيدند. من جمله پسر حاج عليقلي‌خان و دو پسر از فضل‌الله خان شكوه نظام و خواجه محمد صالح كلانتر اوز و خواجه محمد عقيل برادرش و سه نفر از نوكران و ملا نظام كلانتر فشور...‌

چند نفر از تجار و منصفين لار از روي مآل انديشي مانع از حركت ايشان (خوانين) شدند؛ ولي جناب سيد نامه‌اي به عنوان خواجه زين‌العابدين فرستاد كه شما بايد حفظ حقوق نوعيه از هر جهت در تمام محال كوهستان و بيخه‌جات و سبعه‌جات و خليج فارس و لارستان و بهتر و بيشتر از اهل ايمان آذربايجان،23 مستقل در ايمان و عدل و احسان شده...به قانون مشروطه مشروعه مضبوطه رفتار و قرار و مدار نماييد؛ به قسمي كه يك‌دينار ظلم و عدوان به مسلمين وارد نيايد و غير از حق‌الخراج و زكات چيزي از مسلمين نگيرد و به رئيس سردار مسلمين برساند كه درخصوص مصالح عامه خود به مصرف مقرر شده صرف شود، بر خلاف سابق.‌صحيح است، سردار مختار ملت مهر به عبد عبدالحسين الموسوي.>24

آشفتگي و وقايع بمباران مجلس باعث شد كه بيشتر نقاط ايران، از جمله اوز و بستك به فكر مهاجرت افتاده كه گروهي كثير از رجال لار، عصر روز جمعه غرّه شهر ربيع‌الاول 1326 قمري / 2 آوريل 1908 م. ارديبهشت عصر روز جمعه از بستك به قصد مسافرت بمبئي حركت كرده، در ميان استقبال اعيان و اشراف اهالي لنگه اعم از تجار بستكي و اوزي و غيره از جمله حاجي خواجه علي، پسر حاجي عبدالله خواجه و عبدالله گله‌داري عازم بمبئي شدند. از جمله حاجي هارون‌الرشيد خان25 بن عم محمد--- اعظم بني‌عباسيان--- در كشتي <ميل مقرري> كه كاپيتان آن يك نفر انگليسي بود و <چيل> نام داشت، به اتفاق عده‌اي از گماشتگان خود سوار و به طرف بندرعباس و مسقط حركت كرد، (در) لنگرگاه مسقط، بنا به دعوت سيد فيصل بن تركي سلطان مسقط و عمان، با بلم مخصوص حكومت وارد و پس از طي طريق از بندر <پسني> و <خورماره>، بنادر بلوچستان و كراچي و بندر كچ و بندر دورگ و گجرات و پور بندر، روز 19 ربيع‌الاول 1326 ه- / 19 آوريل 1908 م. وارد شهر زيباي بمبئي شدم. پس از چهار ماه مسافرت، هنگامي كه آتش انقلاب و اغتشاش كشور (فرو نشست) مراجعت كردم و در اندك مدتي با استقامت و اقدامات مرحوم صولت‌الملك (قشقايي) اشرار و متجاسرين را منكوب و غائله مرتفع گرديد.>26

قصد من از بيان اين مطلب اين بود كه بگويم: سرمايه، بزرگترين دشمنش ناامني است و هر جا ناامني روي آورد، سرمايه مثل موش فرار مي‌كند و به زيرزمين منتقل مي‌شود و اين چيزي است كه همين دنياي امروز ما هم شاهد گرفتاريهاي آن هست.

آن مصادره‌هاي ناصرالدين شاهي كه از سر اموال صدراعظم خودش و داماد خودش، ميرزاحسين خان مشيرالدوله هم نمي‌گذشت و جريمه كردن حاج امين‌الضرب به سيصدهزار تومان و چوب زدن سيدي قند فروش به نام سيدهاشم قندي كه خود مظفرالدين شاه هم از آن كار ناراضي شده بود (سيد هاشم قندي، جد اين علي هاشمي ورزش دوست خوش بيان مجلس آراست). همه اين كارها باعث شد كه سرمايه داران احساس وحشت كنند و حداقل مخارج تحصن مشروطه خواهان در سفارت انگليس، از سرمايه آنان تأمين شود. بعد از توپ بستن مجلس هم اولين مهاجرتهاي اقتصادي شروع شد كه نمونه آن را در بستك و لار و از جانب اولاد هارون‌الرشيد عباسي ديديم، و همين اشاره مختصر كافي بود.‌

اصولا دولتمردان ايران در تمام طول تاريخ با ثروتمندان راه فلفل و راه ابريشم بد تا كرده‌اند، از خشايارشا گرفته كه پي‌ثيوس را دوشقه كرد و دو طرف جاده آويزان كرد، تا نادرشاه افشار كه خواجه محمدشفيع بردسيري را به جرم ندادن كاه براي سپاه به مصادره كشيد و <... متمولين شهر و بلوك را سياهه كردند، دو هزار و سيصد نفر بدبخت به قلم آوردند. سيصد نفر محصل و ميرغضب براي اخذ اين تنخواه به كرمان گذاشت و خود از راه راور و نايبند عازم خراسان شد... از آن جمله مبلغي به اسم خواجه محمد شفيع بردسيري نوشته، مقرر كرده بودند كه پنج الف [هر الفي پنج هزار تومان به پول اوايل قاجار] بپردازند.>(تاريخ وزيري) و اين خواجه محمد شفيع، جد محمود جم، رئيس الوزراي رضا شاه بود.

وقتي شاه صفي دستور جلب عليمردان خان، پسر گنجعلي خان را داد، اين مرد كل قندهار را به شاه جهان سپرد و خود به لاهور رفت. روزي كه خواستند براي او مقرري تعيين كنند، زنش چندين صندوق را گشود كه همه پر از طلا بود و اين حرف را تاورينه زده است. بدين طريق بود كه ثروتها از داخل به خارج منتقل مي‌شد.

فكر مي كنم حالا ديگر بايد به آن سوگندان هميشگي خود وفا كنم، آنجا كه گفته‌ام: <نباشد مجلسي كه من در آن سخن بگويم يا كتابي كه بر آن مقدمه بنويسم، مگر آنكه در آنجا، به تحقيقي يا به تقريبي، يادي از كرمان پيش‌آيد> و اينك موقع آن است.

اين آقاي دكتر اقتداري --- كه بيشترين و بهترين تحقيقات را درباب لار، خصوصاً بنادر و سواحل جنوب عموماً، دركارنامه زندگي خود دارد و به تحقيق، خدمات او دست كمي از كشتي پرسپوليس و بررسي‌هاي يمين‌الممالك و درياداران شهيد جنگ دوم جهاني ندارد ---- در مقاله‌اي كه تحت عنوان <نامي از پاريز و يادي از كرمان> نوشته است، اين عبارت را آورده: <يازده سال پيش در موزه شهر كويت، كتابي ديدم به صورت بياضي با جلد چرمي. و بر آن قفسه نوشته بودند:<ادوات خاصه بالغوص و تجاره‌`اللؤلؤ> و در ديباچه آن آمده است:<كتبه العبد العاصي، الراجي عفو ربه الرحمن، غلامحسين بن سليمان الكرماني الپاريزي في بمبئي،والسلام>.27‌

يك حكايت دلپذير دارد مرحوم علي اصغر حكمت شيرازي، در باب دو برادر كه در فصل بهار كنار جويبار، يكي ني‌مي‌زد و ديگري آواز محلي مي‌خواند، آنقدر دلكش كه بنفشه‌هاي كوهي كنار جويبار سراز خواب برمي‌داشتند و نرگسهاي معطر پرهاي لطيف خود را باز كرده، متوجه آن سويي مي‌شدند كه آهنگ ني و نواي آواز اين دو مي‌آمد.

يك سال خشكسالي شد ؛ مثل همين خشكسالي كه امسال دامان مملكت و البته دامان لارستان صاحب هزاران بركه خشك را گرفته است. آن دو برادر از آن دهكده مهاجرت كرده، از هم جدا شدند. برادر كوچك به جانب مغرب رفت و برادر بزرگ به جانب مشرق. آنقدر رفتند كه از هم بي‌خبر ماندند. سالها گذشت، برادران بعد از آن به تنهايي هر يك جداگانه آهنگ غريبي مي‌خواندند؛ اما ديگر نه بنفشه‌ها سر بر مي‌كردند و نه نرگسها چشم باز مي‌كردند. قرنها گذشت، فرزندان آن دو برادر، گروهي در شرق و گروهي در غرب، همان آهنگها را مي‌خواندند و مي‌نواختند. يك وقت يكي از فرزندان غربي فرسنگها راه درنورديد و به شرق رفت تا به دهكده‌اي زيبا رسيد.‌

البته او از هيچ‌كس نشان آشنايي نداشت، همه چيز حتي قيافه‌ها تغيير كرده بود. روزي كه اين مسافر مي‌خواست از دهكده جدا شود، مادر دمادم وداع، در كنار جويبار متوجه نوازندگاني شد كه آهنگي خاص باني مي‌خواندند، بي‌اختيار او هم شروع به خواندن كرد، يكباره همه متوجه شدند كه در كنار جويبار بنفشه‌ها شروع كردند به سر برداشتن و به طرف آهنگ روي كردن و نرگسها نيز چشم گشوده، متوجه نوازندگان شدند.بعد از قرنها، حكايتي در خانواده از پدران بازمي‌گفتند، به خاطر اين جمع رسيد و در واقع فرزندان دو برادر يكديگر را به بركت تركيب اين دو آهنگ ني و نواي خوانندگي دريافتند و شناختند.

بوي پيراهن يوسف ز جهان گم شده بود

عاقبت سر زگريبان تو بيرون آورد

اين حكايت را البته خيلي خلاصه‌تر مرحوم علي‌اصغر حكمت‌شيرازي در مقدمه كتاب <نقش پارسي بر احجار هند> آورده است و من به تفصيل بيشتري، آن طور كه از پدر خود شنيده بودم، در مقدمه <حضورستان> آورده‌ام.28

در باب اين مرد (يعني ميرزا غلامحسين پاريزي، كه من دو سه كلاس ابتدايي خودم را در خانه او كه در اجاره مدرسه پاريز بود، درس خوانده‌ام)، تا حدودي به تفصيل مقالتي نوشته‌ام كه در كتاب <هواخوري باغ>، ذيل مقاله <يك شب در ميم خانه پاريز>، در جواب‌نامه ايرج افشار چاپ شده است. اين ميرزا غلامحسين و برادرش‌ --- ميرزاحسين صفاري--- اصلا از يك خانواده عقدايي (از يزد) بودند كه براي نجات از آفات خشكسالي يزد طبق معمول به فكر مهاجرت به هند افتادند و اين كاري است كه مردم يزد و كرمان و لار و بلوچستان و سيستان در تمام دورانهاي قديم مي‌كردند.

راه مهاجرت اين خانواده طبعاً كوتاهترين آن از روي رفسنجان و پاريزو سيرجان و تنگ زاغ و حاجي‌آباد و بندرعباس بود. وقتي آنها از دهكده پسون (=كه اهل قلم پسوجان نوشته‌اند) عبور كردند، ميرزاحسين در همان‌جا مقيم شد و به پيله‌وري پرداخت؛ ولي ميرزا غلامحسين به هند رفت و سالها در هند بود و در همان‌جا يك ازدواج هم كرد كه بي‌عاقبت بود و به طلاق انجاميد و من قباله او را در همان كتاب چاپ كرده‌ام. اما ميرزا حسين كم كم كارش رو به راه شد و به پاريز كه دهكده بزرگتري بود، آمد و در آنجا با دختر يكي از خواجه‌هاي پاريز كه از احفاي خواجه بهاء‌الدين از متعينين عصر صفوي پاريز بودند، ازدواج كرد و فرزنداني متعدد يافت كه يكي از آنها كه به نام عموي خود غلامحسين ناميده شد، از قضات شريف دستگاه قضايي ايران بود و اكنون بازنشسته و مقيم آمريكاست.

حالا برويم بر سر مقصود. عبارت دكتر اقتداري در مورد رساله غواصي (= آب بازي)، مرا به ياد دلبستگي خانوادگي خواجه‌هاي پاريزي با خواجگان اوزي انداخت. در رساله تلگرافچي فرنگي كه به نظر من ترجمه‌اي است از رساله تلگرافچي فرنگي و به قلم ميرزا عباسقلي خويي است، وقتي آن تلگرافچي از كوهستان پاريز گذشته، مي‌نويسد:<پاريز قصبه‌اي است و چهارصد و دو خانوار دارد. بلوكات پاريز پنجاه پارچه ده است و يازده هزار تومان ماليات مي‌دهند. اهل پاريز خودشان را خواجه مي‌گويند؛ از جهت اينكه جد ايشان چنگيزخان بوده و خودشان از بخارا به ايران آمده‌اند. دره پاريز باغات زياد دارد؛ ولي سال گذشته آب اين كوهستان بسيار كم بوده و باغات بسيار خشك شده، و چند دهات آنجا از خلق خالي افتاد. سيب پاريز بسيار خوب است، خانه‌هاي پاريز را زياد محكم ساخته‌اند و اكثراً بالاخانه هم دارند.‌

اهل پاريز سالي پنج هزار من كتيرا به كرمان مي‌برند. قوش پاريز در تمام دنيا (؟) مشهور است و سالي دو سه عدد بيش به دست مردم نمي‌آيد. اگر باشد، دانه‌اي چهل تومان 29 قيمت دارد. گون را در اينجا، چلا مي‌گفتند و اسم خارشتر در اينجا <مراويك> (؟) و آدور بود و آدور به معني خار است. با لعاب خارشتر در اينجا معالجه چشم درد مي‌كنند.>30

خواجه كريم‌الدين پاريزي - عهد صفوي - دو پسر به نام خواجه علي و خواجه بهاء‌الدين داشت و من گوشه سنگ قبر خواجه بهاء‌الدين را در قبرستان پاريز ديده بودم به خط نسخ.31 خواجه بهاء‌الدين پدر خواجه محمدباقر بود كه دخترش به ازدواج ميرزا غلامحسين صفاري درآمده بود. چون شغل اجدادي اينها رويگري بوده، فاميل صفاري گرفته‌اند.

ميرزا غلامحسين، پسر ميرزا سليمان ---- پسر ميرزا ابراهيم----- مؤسس كتابخانه حسين پاريز بود. خود ميرزا غلامحسين بعد از بازگشت از هند،‌مدتي معلم مدرسه جواران بافت بود و چون بلاعقب درگذشت، برادرش ميرزاحسين، خانه او را به اجاره مدرسه پاريز داده بود و من دو سه كلاس اول دبستان را در همان خانه خوانده‌ام و به خاطر دارم كه مرحوم حسين خان جودت ---- رئيس معارف كرمان---- در 1311 ش / 1932 م براي بازديد به همين مدرسه آمد و دو سال بعد بود كه پدرم، مرحوم حاج آخوند، به توصيه مرحوم هادي خان حايري ---- مديركل وزارت معارف وقت---- مدرسه جديدي براي پاريز ساخت كه هنوز هم باقي است و من كلاس چهارم و پنجم ابتدايي را در آن مدرسه خواندم.

افسانه‌اي ميان خواجه‌هاي پاريز هست كه گروهي از آنان خود را به چنگيزخان مغول و احفاد او نسبت مي‌دهند، خانه‌هاي آجري پاريز متعلق به همين خواجه‌هاست.و <ميم‌خانم> كه من نوشته‌ام، مهمانخانه‌اي بود آجري، و قرار خواجه‌ها بر اين بود كه هر كارواني كه از بندرعباس مي‌آمد تا به يزد برود، يك شب در همين <ميم‌خانه> مهمان خواجه‌هاي پاريزي مي‌شد.

خواجه‌هاي بالاي پاريز كه مخلص پاريزي نيز از طرف مادر منتسب به ‌آنهاست، از اولاد خواجه سعيد هستند كه نسبت خود را به خواجه عبيدالله نقشبند مي‌رسانند و مي‌گويند كه از بخارا مهاجرت كرده‌اند. همه اينها با خواجه‌هاي مشيز (بردسير و قلعه عسكر بافت) قوم و خويش‌اند و يكي از آن خواجه‌ها محمود جم، نخست‌وزير عصر رضاشاه بود كه اصلا قلعه عسگري بود.‌

هر دوي اين خانواده املاك بسياري وقف كرده‌اند و قديمي‌ترين آنها خواجه كريم‌الدين پاريزي است كه املاك زياد داشت؛ از جمله شيب تل و آبشار در دهشتران، نزديك سرچشمه كه سالي هفتاد هزارمن گندم و جو بالمناصفه اجاره مي‌رفت و بودجه ساختمان مدرسه پاريز از محصول همين موقوفه تامين مي‌شد. در زرند و شهر بابك و يزد نيز موقوفات داشته و باغ تفت از آن جمله بود كه سهمي از عايدات آن وقف فقرا و زوار مشاهد مقدسه بوده است.32‌

هفتاد و پنج سال پيش كه پدرم وصفي از اين خواجه كريم‌الدين در روزنامه بيداري آورده، مي‌نويسد:< ...او با محاسن سفيد، لباسهاي كرباسي بسيار ظريف در بر، عمامه كوچك كبود رنگ كرباسي بر سر، كفش شاه‌پسند كار اصفهان در پا، جوراب پشمي گل و بوته‌دار خيلي ظريف و محكم با كليجه سجاف‌دار بالاي لباس پوشيده، عصايي از چوب بادام كوهي (ارچن) در دست داشت.33 او هر وقت با كاروانهاي تجارتي خود همراه بود، بيشتر راه را پياده همراه چارپاداران مي‌پيمود. معروف است كه در يك سفر به پايتخت (اصفهان)، در حدود عقدا، گيوه‌هاي او پاره شد. در عقدا خواست گيوه خود را ترميم كند، سراغ پينه‌دوزي را گرفت. روز جمعه بود، پينه‌دوز گفت: روز جمعه من دست به سوزن و درفش نمي‌كنم. خواجه اگر مي‌خواهد، يك گيوه نو از من بخرد، و خواجه ناچار خريد.>‌

اما در بازگشت از اصفهان كه در آن سفر ملاقاتي هم با شاه داشته است و من كيفيت اين ملاقات با شاه‌عباس را هم در <سنگ هفت قلم> و هم در <پير سبزپوشان> نوشته‌ام، وقتي به عقدا رسيد، جستجو كرد و يك ملك خريداري كرد و آن را وقف كرد بر زواري كه پياده به زيارت مشاهد مكرمه مي‌روند و از جمله مصارف وقف او يكي اين بود كه يك جفت گيوه و يك من نان به زواري دهند كه پياده از عقدا عبور مي‌كنند و به همين دليل اين وقف معروف به وقف پياده شده است و آقاي دكتر افخمي، رئيس اسبق دانشكده ادبيات دانشگاه تهران كه اصلا عقدايي و از خاندان روحاني معروف يزدي است، به من گفت كه اين وقف تا همين اواخر نيز وجود داشته و معروف بوده است به <وقف پابرهنه>‌!

اصل وقف‌نامه بزرگ خواجه كريم‌الدين را كه مهر وزرا و رجال صفوي نيز در بالاي آن هست، من در ضمائم <سنگ هفت قلم> چاپ كرده‌ام و نسخه آن نزد آقاي خواجه كريم‌الديني سيرجاني، از دبيران فاضل دبيرستان البرز موجود است و به علت اينكه ميان اولاد خواجه بعد از مرگ او اختلافاتي وجود داشته، در پشت وقف‌نامه شرحي توسط مرحوم مجلسي نيز نوشته شده و اميدوارم كه در چاپ چهارم كتاب سنگ هفت قلم كه به زودي منتشر مي‌شود، تصوير آن هم در ملحقات كتاب گنجانده شود.‌

خواجه حسيب --- نوه خواجه بهاءالدين---- مردي باسواد و خوش‌خط بود و شعرهاي محشتم كاشاني را در حق عاشورا به خط نستعليق درشت زيبا كه با سفيداب روي پارچه نوشته شده بود، به امضاي او هفتاد سال پيش در عزاخانه پاريز ديده‌ام: باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است...‌

خانه خواجه علي دوم كه در زمان محمدشاه به نفع آقاخان محلاتي طغيان كرده بود، از خانه‌هاي معروف ده بود و روزي كه امير حبيب‌الله خان توپخانه خانه او را غارت كرد، از جمله چهل دست رختخواب در خانه او وجود داشت كه مخصوص پذيرايي از ميهمانان خواجه بود.‌

مرحوم دكتر علي‌اكبر سياسي --- رئيس نامدار دانشگاه تهران كه اصلا يزدي بود---- نيز خود را از اولاد خواجه كريم‌الدين مي‌دانست؛ منتهي در يادداشت‌هاي خود زمان او را به عصر ناصرالدين‌شاه به اشتباه نسبت مي‌دهد.‌

داستان ملاقات خواجه با شاه و اينكه شاه گفته بود:<مگر كيمياگري بلدي كه اين ثروت را اندوخته‌اي؟> و او گفته بود:<آري، كيمياگرم>، سپس چند دانه گندم <دانگو> (= گندم برشته) كه هميشه ته جيب خود داشت و خود مي‌خورد و يا به بچه‌ها مي داد، از جيب قباي بلند خود درآورد و به شاه نشان داد و گفت:<اين كيمياگري من است. كيميايي از اين بالاتر كه يك دانه گندم و جو و ذرت و نخود و عدس كه بكاري، هفتاد و گاهي صد تا سيصد دانه تخم برمي‌داري؟ آيا اين كيمياگري نيست؟>34‌

عين اين داستان كيمياگري را در مورد خواجه كريم‌الدين، مردم اوز لار نيز به صورت افتخارآميز در باب او تكرار مي‌كنند و آن داستان برادراني كه يكي به شرق رفته و يكي به غرب، شايد بهترين مثالي باشد كه در باب پيوستگي خواجگان پاريز و خواجگان اوز من توانستم به زبان آورم و خوشوقتم كه بيشتر آنها را از يادداشتهايي نقل كردم كه توسط همين ايرج افشار حي حاضر چاپ شده است، و در همين مجلس نشسته در كنار دكتر اقتداري و منوچهر ستوده، و طبعاً ديگر به آنها نخواهد گفت كه:<ببينيد، اين باستاني‌پاريزي آدمي است از نوع چسب اوهو كه هرچيز حتي چيني را با چوب، و تخته را با آهن مي‌چسباند. پاريز كجا و اوز كجا؟!>35‌

همه اين خواجه‌ها خيرات و مبرات بسيار داشته‌اند و بيشتر در ساختن آب‌انبار و كاروانسرا همت مي‌گماشته‌اند؛ چنان‌كه مثلا كاروانسراي خواجه در يزد كه مركز تجارت نماينده حاج امين‌الضرب بود، منسوب به همين خواجه كريم‌الدين است، و اين نكته را دكتر خواجه حسين خواجه‌ كريم‌الديني --- يكي از آخرين متوليان موقوفه خواجه---- به من مي‌گفت.‌

اصولا بايد عرض كنم كه همه ثروتمندان راه فلفل صاحب خيرات و مبرات بودند؛ اول پولي از تجارت درمي‌آوردند، بعد نخستين كاري كه مي‌كردند، ساختن يك كاروانسرا بود كه مي‌دانستند همه درآمد آنها از همين راه است. سپس پولها را به جاي اينكه به دوبي و فرنگ و آمريكا منتقل كنند، در ولايت خود به كندن قنات و بستن سد و ساختن آب‌انبار مي‌پرداختند كه هم سود خودشان بود و هم صدها نفر از پرتو آن نان مي‌خوردند و آن وقت اگر پول زيادي بود، يك مسجد كوچك هم مي‌ساختند؛ مثل گنجعلي‌خان.

ثروتمندان راه فلفل كه در گوشه كاروانسرا و بازار بزرگ خود در كرمان يك مسجد كوچك ده متر در پنج متر ساخته كه مثل دسته گل با خط عليرضا عباسي مي‌درخشد، همين و همين. در حالي كه همين سالهاي اخير در روزنامه <عصر اوز> (آري تعجب نكنيد، اوز يك عصر هم دارد كه روزنامه‌اي است در 16صفحه و خوش‌چاپ)، نوشته بود فلان كس كه پولي از دوبي آورده و خرج يك مسجد كرده است، با فلان مقدار طول و عرض و فلان مبلغ پول و عكس آن را هم چاپ كرده بود. اشكال كار اين بود كه اين مسجد در جايي از شهر بود كه اغلب از دو سه نفر مومن نمازخوان، بيشتر كسي در آن حاضر نمي‌شد!

اما آن ثروتمند اوزي چهارصد سال پيش كه چهار آب‌انبار يا به روايت عجيب‌تر چهل آب‌انبار ساخته بود، كارش در شهري كم‌آب در حكم كار اولياءالله است و عجيب نيست اگر مردم تصور مي‌كردند كه او با سجاده روي آب بركه خود نماز مي‌خواند و پايش تر نمي‌شود!

ملاشمس‌الدين بركه‌ساز در اواخر زمان صفويه (يعني 1130ه-/ 1718م) چهارصد سال قبل زندگي مي‌كرد و در غوغاي حمله افغان كه اتفاقاً لار هم از گرفتاريهاي آن بي‌نصيب نماند، خانه اين شخص به قول صاحب تاريخ :<... حضرتش ملجأ خاص و عام گرديد.>‌

به گمان من آن تصور بر آب رفتن، يك نقش نمادين از تصورات صوفيانه است در مملكتي كه آب كم دارد و اسم بيابان همراهش است (= بي + آب) و دريا، خواب و خيالي است. و باز به گمان من اين نمادي است از كوشش بي‌امان و كارهاي سخت و مشكل كه به هرحال روزي امكان آن حاصل خواهد شد.علاءالدوله سمناني ظاهراً بر همين نكته اشاره دارد آنجا كه مي‌گويد:

آن مرد كه بر هوا رود، چون مگس است‌

ور بر سر آب مي‌رود، همچوخس است‌

گر بر سر نفس پا نهاد، آدمي است‌

از مرد ره اين نشان كه گفتيم بس است‌

و اين رباعي در واقع تكرار اين عبارت ابوسعيد ابوالخير است كه به روايت اسرارالتوحيد: <شيخ ابوسعيد را گفتند: فلان كس بر روي آب مي‌رود؛ گفت: سهل است، بزغي و صعوه‌اي نيز برود.> اين كرامت را به محيي‌الدين ابن‌عربي (حوالي 590ه-/ 1193م) نيز نسبت داده‌اند كه با خواجه خضر هر دو با هم بر روي درياي تونس بر آب راه رفته‌اند؛ در شب مهتابي كه دريا مد هم دارد.36‌و سعدي كه معاصر شيخ محيي‌الدين بوده، ظاهراً متاثر از همين پديده، حكايتي در باب عبور از آب رودخانه دارد:

قضا را من و پيري از فارياب‌

رسيديم در خاك مغرب بر آب‌

مرا يك درم بود، برداشتند

به كشتي و درويش بگذاشتند

سياهان براندند كشتي چو دود

كه آن ناخدا، ناخداترس بود

سعدي از اينكه رفيقش در ساحل مانده، نگران شد؛ ولي يك وقت متوجه شد كه همسفرش:

بگسترد سجاده بر روي آب‌

خيال است پنداشتم يا به خواب؟!

و بعد از عبور از رودخانه، خطاب به سعدي گفت:

تو لنگي، به چوب آمدي من به پاي‌

تو را ناخدا برد، ما را خداي‌

سعدي در گلستان هم زير عنوان يكي از صلحاي لبنان ياد مي‌كند كه: <شيخ به روي درياي مغرب برفت و قدمش تر نشد.>

يك داستان دلپذير دارد تولستوي، نويسنده بزرگ روسي، كه در آن از كرامات مقامات اولياي كليسا صحبت مي‌كند و من مطمئنم كه او بر اين گفتارهاي بر آب‌روندگان شرقي آگاهي داشته و اصلا خودش هم يك روحيه عرفاني دارد. داستان او را آقاي خسرو رستمي ترجمه كرده و در مجله سروش چند سال قبل چاپ شده و خلاصه آن اين است:

روزي اسقف شهر آرخان گل با كشتي عازم سفر به صومعه سولووتسك بود. در عرشه كشتي شنيد كه يك ماهيگير قصه سه زاهد را مي‌گفت كه در يك جزيره دوردست مشغول تزكيه نفس بودند. اسقف تمايل پيدا كرد كه آنها را ببيند، كشتي‌بان موافقت كرد و آنها را به جزيره برد و آن سه زاهد را از نزديك ديد. هر سه پيرمرد به طرف اسقف آمدند و به او تعظيم كردند. اسقف نيز به علامت طلب مغفرت بر روي آنان صليبي كشيد و آنان با ديدن اين عمل اسقف بيشتر خم شدند. اسقف گفت:<شنيده‌ام براي رستگاري روح خود در اين جزيره تزكيه مي‌كنيد و به نيايش سرور زمان عيسي مسيح مشغول‌ايد. من كه بنده بي‌مقدار حضرت عيسي مسيح هستم، به لطف‌پروردگار عالم تكليف آموزش و هدايت پيروان آن حضرت را به عهده گرفته‌ام، دلم مي‌خواست شما را ملاقات كنم و هر آنچه مي‌توانستم، به شما بياموزم.>‌

هر سه پيرمرد به يكديگر نگاهي كردند و لبخندي زدند؛ اما چيزي نگفتند، گفتگوهاي اسقف و پيرمرد كه بيشتر در عالم سكوت برگزار مي‌شد، مفصل است و من آنها را در كتاب <بارگاه خانقاه> عيناً نقل كرده‌ام و اينجا جاي تفصيل نيست.

از جمله اينكه در باب تثليث با آنها صحبت كرد و اينكه پسر (= ابن، لقب حضرت عيسي) از آسمان به زمين آمد تا انسانها را رستگار كند و غيره. سپس دعاي خاص خود را به آنها ياد داد كه:<اي پدر آسماني ما، (هر سه تكرار كردند) كه در بهشت برين جاي گرفته‌اي...> يكي از آنها به زحمت تكرار كرد و اسقف باز تكرار كرد و تقريباً صدبار دعاي خود را تكرار كرد تا توانستند آن را به غلط به زبان آورند. هوا داشت تاريك مي‌شد و قايق‌ران توصيه كرد كه:<تا هوا روشن است، باز گرديم> و چنين كردند.

اسقف راضي بود كه به سه تن پيرزاهد دعاي رستگاري را آموخته است و وقتي به راه افتاد، از دور صداي سه پيرمرد را شنيد كه به زحمت داشتند دعا را تكرار مي‌كردند. مسافران ديگر كشتي كم‌كم به خواب رفتند، اسقف در مهتاب دريا در فكر فرو رفته بود، درباره كار آن روزش و عبادتش. در حين حركت قايق، از دور ناگهان شيئي سفيد و درخشان ديد كه در امتداد خطي روشن در حركت بود، نمي‌توانست تشخيص دهد كه آيا يك سراب دريايي است يا بادبان يك قايق ماهيگير ديگر است.

اسقف به سكان دار كشتي گفت:<آنجا را ببين.> در همين هنگام با نزديك‌تر شدن آن شيء، توانست آن را به وضوح ببيند و آن چيزي نبود به جز آن سه پيرمرد كه بر روي آب مي‌دويدند. تمام بدنشان نوراني بود، به كشتي نزديك شدند، سكان‌دار با ديدن آنان سكان را رها كرد و با بهت و حيرت فرياد زد:< خداي من، سه پيرمرد عابد ما را تعقيب مي‌كنند، طوري روي آب مي‌دوند كه انگار روي زمين خشك مي‌دوند!>

مسافران با شنيدن فرياد او از جا پريدند و در عرشه جمع شده، هر سه پيرمرد را ديدند كه با دست اشاره مي‌كردند و خطاب به اسقف مي‌گفتند:<اي بنده خدا، آنچه را كه به ما ياد داده بودي، فراموش كرده‌ايم. بعد از رفتن تو مدتها آن را تكرار مي‌كرديم، يك كلمه را فراموش كرده‌ايم و حالا بيا و دوباره آن را به ما ياد بده.>

اسقف حيرت زده، با دست بر سينه‌اش صليب كشيد و خود را به دماغه كشتي رساند و به آنان گفت:<اي مردان خدا، همان دعاي قبلي خودتان به گوش خدا مي‌رسد. اين من نيستم كه بايد به شما آموزش دهم، شما براي بخشايش گناهكاري ما دعا كنيد؛ چون دعاي شما اجابت مي‌شود.>

آن سه پيرمرد بي‌هيچ سخني به كشتي پشت كردند و رفته رفته از نظرها محو شدند. چنان مي‌نمايد كه تولستوي نيز در اين داستان به همان‌جا رسيده است كه مولانا در داستان موسي ‌و شبان و مناجات صادقانه او رسيده بود:

تو كجايي تا شوم من چاكرت‌

چارقت دوزم، كنم شانه سرت‌

من داستان سه زاهد را در كتاب بارگاه خانقاه با ساير موارد بر آب رفتن نقل كرده‌ام و عقيده ام اين است كه آن حباب كه بر روي دريا مي‌دود و مي‌رود و در كوهستان ما به آن <قلندرون> مي‌گويند، تعبيري از همين بر آب رفتن قلندرانه است. و اگر غلط نكنم اين بيت:

عاقل به ميان آب تا ره مي‌جست‌

ديوانه پا برهنه از آب گذشت‌

اشاره به اين روايت، در حق نيمه همولايتي ما بشرِ حافي (= پاپرهنه) است37 كه به روايت مجدخوافي، از قول احمد ابراهيم گويد: به دجله رسيديم، كشتي نبود، بشر حافي پاي بر روي آب نهاد و چون باد بگذشت. من حيران شدم. چون بدين طرف آمدم، در قدم وي افتادم، گفت: <با كسي مگو كه تازه به خسي رسيده‌ام.> و اين همان معناي دلپذير است كه از خواجه عبدالله انصاري، پير هرات باقي مانده و گويد:<دل به خلق مبند كه خسته گردي ،در حق ببند كه رسته گردي.اگر بر آب روي، خسي باشي؛ و گر بر هوا پري، مگسي باشي؛دل به دست آر، تا كسي باشي...>38

پي‌نوشتها:‌

13- اشاره بكنم كه قبل از او هم يك عين‌الملك داشته‌ايم و آن انوشيروان ميرزا، پسر اعتضادالدوله، برادر اعياني مهدعليا بوده كه در 1284 ه / 1867 م. در گذشته و او را به تحبيب <شيرخان> (= انوشيروان خان) مي‌خوانده‌اند، و او شوهر سوم عزه‌`الدوله، زن اميركبير بوده است.

14- پيغمبردزدان، چاپ نوزدهم، ص 377، نقل از مقاله ايرج افشار.

15- تاريخ دلگشا، ص 130.خارچين مقصود ديوارهايي است كه از بوته‌هاي خار مي‌سازند، براي دفع حيوانات:

به گرد ديده خود خارچيني از مژه كردم‌

كه نه خيال تو بيرون رود، نه خواب درآيد

16- سديدالسلطنه، ص 429. علي قلي خان اقتدارالسلطنه پسر اوست و ميرزا حسنعلي خان پدر اقتداري است.

17 - تاريخ دلگشا، ص 109.

18- نقش تمبر او در خاطرات و خطرات هدايت چاپ شده است.

19- گلوله توپ، مجلس را، برخلاف نظر نويسنده تاريخ دلگشا، با خاك يكسان نكرد و عمارت بهارستان كه خانه شخصي مشيرالدوله سپهسالار بود، همچنان با دو تا شير نگهبانش، سر در مجلس شوراي ملي بود و امروز هم البته بدون دو شير، سر در مجلس شوراي اسلامي است. گفت:

بيستون ماند و بناهاي دگر گشت خراب‌

اين در خانه عشق است كه باز است هنوز

20- تاريخ دلگشا، ص 68 و 71. محمدهادي كرامتي، مولف تاريخ دلگشاي اوز، و اصولا همه خاندان كرامتي به همين مناسبت اين نام فاميل را برگزيده‌اند. همچنين رجوع شود به <تاريخ جهانگيريه و بني عباسيان بستك>، تاليف محمداعظم بستكي، چاپ عباس انجم روز، ص 115.

21- تاريخ دلگشاي روز، ص 179.

22- جراش، صورت معرب گراش است. چون سمينار گويش‌شناسي است، مخلص هم يك چيزي بگويد، خصوصاً كه دكتر اقتداري كه از احفاد خوانين گراش است، در باب وجه تسميه شهريار و روستاهاي اطراف خليج‌فارس دو ساعت حرف زد؛ ولي در باب گراش - مولد خود--- چيزي نگفت. ما يك كلمه داريم به صورت<براز> كه شهربراز معروف اواخر ساساني از اين نام مايه گرفته.

گفتم بلغورستان سمينار گويشها، از اين جهت كه هر كلمه‌اي در دست زبان‌شناسها باشد، مي‌تواند به هزار رنگ درآيد. اين براز يك روزي شده است <وراز> و آنگاه <ولاز> و بعد <ولاش> و آنگاه <بلاش> (= بلاشگر و ولاشگرد و الاشگرد و بالاخره عليشگر از همين جا آب مي‌خورد)، سپس بلاش و <بلاس> شده‌اند. گراز آن حيوان كه حالا ديگر دارد كم كم مورد حمايت حيوانات قرار مي‌گيرد و بالاخره همين <گراز> شده است <گراش>، كه مورد گفتگوي ماست و لابد در اصل گراشگرد بوده، مثل گلاشگرد كه تخفيف يافته است. ‌آخرين حاكم اشكاني كرمان، قبل از هفتواد، بلاش نام داشته و محله‌اي در بم به نام او <ولاشگرد> هست.

23- در باب اين حادثه پسر پيغمبر دزدان --- ملاجلال---- نامه‌اي دارد كه در كتاب <پيغمبردزدان> آن را چاپ كرده‌ام.

25- لابد مقصودش سالار اسلام و سردار اسلام است. در اين باب به <تلاش آزادي> تحت همين نام مراجعه شود.

25- تاريخ جهانگيريه بني عباسيان بستك، ص 340.‌

26‌- اسم را تماشا كن: خليفه زاده گلخن نشين، يعني همين!

27- مجله يغما، سال بيست و نهم (1355 ش / 1976 م.)، ص 86.

28- مقدمه حضورستان، چاپ اول، ص 6.

29- چهل تومان صدسال پيش، بيخود نيست كه سنگ قوشيجي در كنار حسينيه پاريز، هنوز هم محل ميعاد مردم است.

30- پيرسبزپوشان، چاپ دوم، ص 267، نقل از فرهنگ ايران زمين، چاپ ايرج افشار.

31- تذكره صفويه كرمان، ميرمحمد سعيد مشيزي، تصحيح نگارنده، ص 220.

32- نقل از كتابچه موقوفات يزد، تصحيح ايرج افشار.

33- سنگ هفت قلم، چاپ چهارم.

34- پيرسبزپوشان، چاپ دوم، ص 300.

35- نقل قول ايرج افشار است در حق تحقيقات تاريخي من: <خود مشت مالي>، چاپ چهارم، ص 51، به روايت مجله كلك، شماره 16.

36- كتاب دكتر محسن جهانگيري، استاد فاضل دانشكده ادبيات، نقل از فتوحات مكيه، ص186.

37- مزار بشر حافي در انار، نزديك رفسنجان، مورداحترام خاص و عام است.

38- بارگاه خانقاه، چاپ اول، ص 128.

لارشناسی| 13, 2009 08:52
هفته ی شهر تاریخی لارستان کهن برگزار خواهد شد. فراخوان رقابت عکس و پوستر لارستان در یک نگاه
 
  © 2008 www.LARSHENASI.com All rights reserved [Designed By: Moslem Ebrahimi]