بارها گفته ام و بار دگر می گویم
که من دلشده این ره نه بخود می پویم
صبح یکی از روزهای سرد پاییزی سال1390، برای دیدار با دکترارفعی و به بهانۀ نوشتن چند سطر پیرامون زندگی استاد، راهی دفتر ایشان شدم. در طول راه دقایقی با خود می اندیشیدم که چگونه و با چه ادبیاتی می توان در محضرایشان حاضر شد وراجع به زوایای ابعاد وجودی "عبدالمجـید ارفعی"، خصوصاً ناشناخته ها پرسید.
امّا غافل از این بودم که مانند همیشه این بار نیز تواضع و بزرگواری استاد به کمک من خواهد آمد.
زیبـاترین لحظۀ دیداربااســـتاد، همان لحظه ای است که پشت در ایســتاده ای وبا روی خندان در را می گشایند و خطاب به تو می گویند: سلام عزیز، خوبی؟ شاد و خوش باشی.
نه نه این لحظه نیست، زیباترین لحظه، آن لحظه ای است که استاد با اشتیاق وصف ناپذیری مشغول مطالعۀ مطلبی هستند، یا شاید هم آن زمانی است که صدای خندۀ ایشان را می شنوی.
اصلاً همه لحظاتˏ بودن در کنار دکتر ارفعی زیباست. در تمامی لحظاتی که در کنارشان هستی، همنشینی با استاد فرهیخته ای را تجربه می کنی که در طی سالهــــای طولانی و پربار عمر خویش، با صــبوری مثال زدنی ای که مختص خودشان است، به جنگ تمامی مشکلات کوچک و بزرگی که روزگار پیش پایشان نهاده رفته و در مواجهۀ با آنها نه تنها خم به ابرو نیاورده، بلکه به گواه همۀ نزدیکان، کلامی از وی در پاسخ به جفای سرنوشت شنیده نشده است.
با نگاهی به گفته های همسر و فرزندان استاد، دانشـــمندˏســاده و مهربان روایت "ماجـــرای من و ایلام شناسی" را بهترمی شناسیم.
به بیان همسر استاد: سفر در کنار همسفری خوش سفر با اخلاق و شخصیتی نیکو، راهها کوتاه، گرفتاریها خرد، سختیها آسان و زندگی شیرین می شود. برای من سفر با چنین همسفری، نیکبختی و بختی بلند است.
تنها دختر استاد سریرا: پدر مهربانم، سربلندم که تو پدر منی و آرزو می کنم فرزندی خوب برای تو و فردی مفید برای جامعه و سرزمینم باشم تا بتوانم شایستگی داشتن پدری چون تو را داشته باشم.
سورنا، پسر کوچکتر استاد نیز پدر را این چنین خطاب کرده است: پدر، از داشتن همچون تو پدری بس سرفرازم، ولیکن اگر تمام این ها هم نبودی، و تنها "پدرم" بودی، باز هم به داشتنت افتخار می کردم.